close
تبلیغات در اینترنت
رمان ایرانی
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

رمان ایرانی

4تفنگدار ضربدر 2

bahar بازدید : 81 چهارشنبه 14 آبان 1393 زمان : 19:58 نظرات ()

از زبون فاطمه

داشتم به الی میخندیدم.اخه میخواستیم اذیتیش کنیم . بدبخت دهنش باز بود چشماش گشاد . وای از تصورش هم خندم میگیرههه.خخخ صدف زد پس کلم وگفت:زهر مار .یه دفعه صدای بوق اومد .برگشتیم دیدیم یه ماشین یکم خورد به الی تو ماشین رو نگاه کردم 4تا پسر توش بودن . ما به سمت اونا رفتیم . یه دفعه 4تاشون پیدا شدن وویی خدایی من چه نازن برگشتیم سمت بچه ها دیدم اونا هم دارن به پسرا نگاه میکننو پسرا هم به ما .ساحل:هی اقا مگه کوری.پسره که راننده بود:به من چه فکر کنم دوست شما کره

الی:من کر نیستم شما بوق نزدید که من برم کنار.

پسردیگه که جلو یعنی پیش کمک راننده:گفت:آرمان بس کن.بعد به طرف ما برگشت گفت :ببخشید.

صدف خانومم جوش(درست؟) گرفت و گفت:اشکال نداره و ما رو هل داد سمت دانشکاه با بدبختی کلاسمون رو پیدا کردیم و نشستیم نیمکت های اخر. 

4تفنگدار ضربدر 2

bahar بازدید : 37 چهارشنبه 14 آبان 1393 زمان : 17:57 نظرات ()

الهام

ساحل با حرص:الهام سریع.من سه ساعت زنگ زدم بعد میایم تازه خانوم از خواب ناز بیدار شده .

من:ساحلی کمتر حرص بخور چاق میشی 

ساحل: الهام میام موهاتو از ریشه میکنم ها 

فاطی :الی سریعتر 

صدف:راست میگن الی سریعتر

من:باش

نگاه اخر رو از تو ایینه به خودم انداختم.

شلوار و مقنعه شکلاتی رنگ .کتونی و مانتو سیاه هوم خوب شدم بویم پایین

اولالا اینا چقدر خوشتیپ شدن 

خوب بریم سراغ تیپ ها

ساحل:یه مانتو و کتونی قرمز و مقنه و شلوار سیاه 

فاطمه:اونم رنگش مثل ساحل بود اما مدلش فرق بود 

صدف :یه مقنعه و شلوار سیاه کتونی و مانتو سفید

یه دفعه هر سه شون گفتن : خوردمون

من:ایش

به سمت ماشین ساحل رفتیم کمری بود 

نشستیم پیش به سوی دانشگاه. 

خوب من الهام راد فرزند مجتبی راد هستم 

قدم متوسط.چشماش خوشگل ویه رنگ بین ابی و سبز.اندامم همه میکن خوبه .اه چرا دارن اینجوری نگام میکنن.نگاهیی به دور و ورم کردم اه ماکی رسیدیم دانشکاه. میدا شدیم هرسه شون زدن پس کلمو منو با دهن باز ول کردن

4تفنگدار ضربدر 2

bahar بازدید : 47 چهارشنبه 14 آبان 1393 زمان : 17:56 نظرات ()

الهام

ساحل با حرص:الهام سریع.من سه ساعت زنگ زدم بعد میایم تازه خانوم از خواب ناز بیدار شده .

من:ساحلی کمتر حرص بخور چاق میشی 

ساحل: الهام میام موهاتو از ریشه میکنم ها 

فاطی :الی سریعتر 

صدف:راست میگن الی سریعتر

من:باش

نگاه اخر رو از تو ایینه به خودم انداختم.

شلوار و مقنعه شکلاتی رنگ .کتونی و مانتو سیاه هوم خوب شدم بویم پایین

اولالا اینا چقدر خوشتیپ شدن 

خوب بریم سراغ تیپ ها

ساحل:یه مانتو و کتونی قرمز و مقنه و شلوار سیاه 

فاطمه:اونم رنگش مثل ساحل بود اما مدلش فرق بود 

صدف :یه مقنعه و شلوار سیاه کتونی و مانتو سفید

یه دفعه هر سه شون گفتن : خوردمون

من:ایش

به سمت ماشین ساحل رفتیم کمری بود 

نشستیم پیش به سوی دانشگاه. 

خوب من الهام راد فرزند مجتبی راد هستم 

قدم متوسط.چشماش خوشگل ویه رنگ بین ابی و سبز.اندامم همه میکن خوبه .اه چرا دارن اینجوری نگام میکنن.نگاهیی به دور و ورم کردم اه ماکی رسیدیم دانشکاه. میدا شدیم هرسه شون زدن پس کلمو منو با دهن باز ول کردن

4تفنگدار ضربدر 2

bahar بازدید : 53 چهارشنبه 14 آبان 1393 زمان : 17:55 نظرات ()

الهام

ساحل با حرص:الهام سریع.من سه ساعت زنگ زدم بعد میایم تازه خانوم از خواب ناز بیدار شده .

من:ساحلی کمتر حرص بخور چاق میشی 

ساحل: الهام میام موهاتو از ریشه میکنم ها 

فاطی :الی سریعتر 

صدف:راست میگن الی سریعتر

من:باش

نگاه اخر رو از تو ایینه به خودم انداختم.

شلوار و مقنعه شکلاتی رنگ .کتونی و مانتو سیاه هوم خوب شدم بویم پایین

اولالا اینا چقدر خوشتیپ شدن 

خوب بریم سراغ تیپ ها

ساحل:یه مانتو و کتونی قرمز و مقنه و شلوار سیاه 

فاطمه:اونم رنگش مثل ساحل بود اما مدلش فرق بود 

صدف :یه مقنعه و شلوار سیاه کتونی و مانتو سفید

یه دفعه هر سه شون گفتن : خوردمون

من:ایش

به سمت ماشین ساحل رفتیم کمری بود 

نشستیم پیش به سوی دانشگاه. 

خوب من الهام راد فرزند مجتبی راد هستم 

قدم متوسط.چشماش خوشگل ویه رنگ بین ابی و سبز.اندامم همه میکن خوبه .اه چرا دارن اینجوری نگام میکنن.نگاهیی به دور و ورم کردم اه ماکی رسیدیم دانشکاه. میدا شدیم هرسه شون زدن پس کلمو منو با دهن باز ول کردن

فصل ها

ahmad بازدید : 65 یکشنبه 27 مهر 1393 زمان : 22:23 نظرات ()

زیبا

ریتم عاشقی

311149 بازدید : 106 چهارشنبه 5 شهريور 1393 زمان : 13:48 نظرات ()

درمورد دختری است به نام آرنوشا که بر اثر اتفا قاتی خانواده او به آرنوشا شک میکنند و...

ریتم عاشقی

311149 بازدید : 81 چهارشنبه 5 شهريور 1393 زمان : 13:42 نظرات ()

درمورد دختری است به نام آرنوشا که بر اثر اتفا قاتی خانواده او به آرنوشا شک میکنند و...

معرفی

m_r بازدید : 48 سه شنبه 4 شهريور 1393 زمان : 19:37 نظرات ()

سلااااااااااااااااااااااام

من ملینا یا همون M_R هستم

دوست جدید شما عزیزان و رمان...

 

 

 

شیطنت های دردسرساز عشق

mahtab بازدید : 76 شنبه 11 مرداد 1393 زمان : 14:21 نظرات ()
یه دختر به قول خودش سربه زیرو اروم(اما همش چرته)فوق العاده شیطون و اتیش بسوزون یه دختر با تمام افکارات دخترونه.یه پسر با تمام افکارات پسرونه غد و یکدنده لجبازو سرتقو مغرور شیطون اما نامهربون دلش از سنگه و حالا به نظر شما این دختر و این پسر میتونن زیر یک سقف بند بشن یا که خونرو میکنن میدون جنگ...

رمان عشق و دوستی:فصل اول

angle بازدید : 181 چهارشنبه 1 مرداد 1393 زمان : 23:36 نظرات ()

برای دیدن فصل اول رمان عشق و دوستی به ادامه مطلب بروید

نظر یادتون نرهچشمک

رمان عشق و دوستی

angle بازدید : 81 چهارشنبه 1 مرداد 1393 زمان : 23:31 نظرات ()

سلام دوستان اسمه من انجل هستش و این اولین رمانی هست که دارم مینویسم،امیدوارم لذت ببرید.

رمان عشق و دوستی

خلاصه:

دختری به نام ستاره در ارزوی خواننده شدن به دانشگاه اپولون میرود،دانشگاهی که محل بچه پولدارها و افراد هنرمند و باهوشه،و دختر داستان ما هیچ یک از این صفت هارو نداره و براش جای سواله که چرا بورسیه اش رو قبول کردن،کنجاوی ها و پاکی و استعدادی که توی خوانندگی داره حقایقی رو به وجود میاره که خودتون اگه بخونید میفهمید.

شخصیت ها:

ستاره ارامون:حواس پرت،از خود گذشته ولی کمی مغرور اما بجا،پاک و با استعداد،از درون و بیرون زیباهه.

به زودی

به زودی

به زودی

به زودی

به زودی


رمان حریم دانیال

ahdnm2 بازدید : 74 دوشنبه 26 خرداد 1393 زمان : 9:37 نظرات ()

    به نام آن که اشک را آفرید تا دهکده ی غم آتش نگیرد

 

گاهی مواقع آدم مجبور میشه غروری که سالها نگه داشته بخاطر عشقش بشکنه خب این عیب نیست اما باید زود این کارو کرد چون تا قبل از این که بتونی کاری بکنی زمانه پیش قدممیشه و این یعنی همون چیزی که نمی توی جلوشو بگیری

رمانی که می خونین داستانی از دختریست که عاشق میشه اون زود اقدام میکنه اما سرنوشت چیزیو براش رقم زده که قابل پیش بینی نیست

نام د استان:حریم دانیال

نویسنده:مهدیه

نام شخصیت های مهم:

دانیال(29)سایه(16)پارسا(28)کیارش(24)سیاوش(24)مرصاد(23)تانیا(22)شیده(18)آنوشا(17)

اولین پست...رمان

hengameh021 بازدید : 37 سه شنبه 12 فروردين 1393 زمان : 21:36 نظرات ()

سلام دوستای گل و همراهان همیشگی....

به عنوان اولین پست دراین سایت محبوب این کتاب رو به تموم اونایی که اهل هنر و موسیقی هستن اما به چشم نیومدن یا در حقشون کوتاهی شده تقدیم میکنم....

امیدوارم تموم خواننده هایی که لایق مجوز هستن مجوز بگیرن

تموم موسیقی دانانی که به چشم نیومدن آثارشون محبوب بشه

و تموم دوستداران هنر موفق باشن....

در آخر به خواهر گلم تقدیم میکنم که طرفدار خواننده ی محبوب و مهربونیه...

امضا:هنگامه شیاسی

اصفهان

اشنایی با ساناز

asal1378 بازدید : 65 دوشنبه 26 اسفند 1392 زمان : 17:07 نظرات ()

اخای شهریور بود وبوی ماه مدرسه میومد اه چه قدر از مدرسه بدم میومد!من ساناز رو خوب شناخته بودم ولی اون منو اصلا خوب نشناخته بود. همه تو برخورد اولشون با من میگفتن دختری افاده ای که همش برای ادم کلاس میذاره و متاسفانه ساناز هم منو اینطوری شناخته بود. من یه دختر مهربون وشر وشلوغ وشیطون بودم. از شکل ظاهریمم که بخوام تعریف کنم صورت گرد وسفیدی داشتم  که از توش دوتا چشم گرد ومشگی که البته خیلی شبیه چشم کره اییا بود. دماغ معمولی وبالبهای خوش فرم وقلوه ای.قدم بلند بود و اندام باریکی داشتم..... اخرین جلسه باشگاهم 26شهریور بود ومن برای اولین بار تصمیم گرفتم باساناز برم باشگاه.منکه تا اون موقع خونشون رو نمیشناختم بهش زنگیدم وازش خواستم بیاد تا باهم بریم باشگاه. به هر حال باهر سختی که بود اون خلخالی رو تحمل کردیم و موقع رفتن رسید.......

شیرین تر از عسل

asal1378 بازدید : 50 شنبه 24 اسفند 1392 زمان : 21:45 نظرات ()

-رها رها زود باش امروز کلاس داری بیدارشو برو دیرت میشه ها...  -وای مامان بذار بخوابم من نمیرم باشگاه ن م ی ر م! 

-پاشوبرو فردا زنگ میزنن خونه میگن چرا رها بسکتبال نیومده

-اه ه ه ه این یه جلسه رو نرم چی میشه به خدا خوابم میااااااد....همونطور غر غر کنان از جام برخواستم. باموهای اشفته ولب ولوچه اویزون وچشمای پف کرده رفتم سمت دستشویی... بالاخره بعد یک ربع چرت تو دستشویی دل و زدم به دریا وبیرون اومدم.

-وای مامان خیلی دیر شده من ساعت نه کلاسم شروع میشد والان نه ونیمه اخه من چطوری برم برسم؟؟؟؟؟

مامان...ماااااامان.....مامان...!همونطور که لباسهام رو میپوشیدم سر مامان هم غر میزدم اونم خودشو زده بود به خواب که یعنی من خوابیدم وچیزی نمیشنوم.....یه مانتوی ابی تنم کردم بایه جین لوله تفنگی با کفشای اسپورت ویه شال ابی خوشمل هم سرم کردم.از خونه زدم بیرون. از خونمون تا باشگاه راه زیادی نبودو میتونستم خودم رو به موقع برسونم.وقتی رسیدم مربی ورزشم کلی دعواام کرد که چرا دیر رفتم بعد خودش رفت چایی بلغور کنه... اه اه چقدر ازش بدم میومد. خلخالی یه زن چاق وکوتاه قدی بود وخیلی دم از ورزش کردن های روزانه میزد اما خودش شبیه گوریل انگوری بود....

-بچه ها یاسمن رو ندیدید؟؟؟

-نه امروز نیومده!

-شما نمیدونید چرا نیومده؟؟؟

-بهتر که نیومده!حوصله مسخره بازیاشو ندارم.(واییییییییی صدای سوت خلخالی رو تخته سیاه اعصابم ناخن کشید....ای کوفت درد بی درمون  د  نزن اون صاب مرده رو....)

-بچه ها پس فردا شهادته به همین خاطر تعطیلیم کسی نیاد که خودش ضرر میکنه! اه اه گندبک نچسب   برو بابا!

-خیلی خوب خسته نباشید بچه ها چهارشنبه میبینمتون. اخ جووون بالاخره این کلاس لعنتی تموم شد. تو اب خوری سالن یه ابی به دست وصورتم زدم ووقتی میرفتم سمت رختکن یاسمن رو دیدم.

-ا یاسمن تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

-امروز اصلا حوصله ی باشگاه رو نداشتم به خاطر همین با ساناز رفتیم بیرون!

- ساناز کیه؟؟؟

-اینو نمیشناسی؟؟؟ وبه بغل دستیش اشاره کرد....

-نه از کجا باید بشناسم؟؟

-بابا سانازه دیگه کوچه پشتی شما میشن!

-اهان خوشبختم عزیزم.

-منم همینطور...

سارا

nafas15 بازدید : 81 جمعه 8 شهريور 1392 زمان : 14:22 نظرات ()

سارا 

موضوع :عاشقانه

خلاصه: این داستان ممکنه شبیه داستان های دیگه ای باشه ولی من خودم به شخصه رمان خیلی میخونم شبیه اینو تاحالا نخوندم این داستان یکم طولانیه پس با حوصله باشید!!! اینرمان داستانه زندگیه دختری به اسم ساراست که توی ۱۸سالگی ضربه عشقیه بدی میخوره و همین ضربه مسیر زندگیشو عوض میکنه 

توی داستانم هم کلکل هست هم گریه امیدوارم لذت ببرید !!!!

نظر فراموش نشه هااااااااااااااااااااااااااااا

سارا

nafas15 بازدید : 59 جمعه 8 شهريور 1392 زمان : 14:14 نظرات ()

سارا 

موضوع :عاشقانه

خلاصه: این داستان ممکنه شبیه داستان های دیگه ای باشه ولی من خودم به شخصه رمان خیلی میخونم شبیه اینو تاحالا نخوندم این داستان یکم طولانیه پس با حوصله باشید!!! اینرمان داستانه زندگیه دختری به اسم ساراست که توی ۱۸سالگی ضربه عشقیه بدی میخوره و همین ضربه مسیر زندگیشو عوض میکنه 

توی داستانم هم کلکل هست هم گریه امیدوارم لذت ببرید !!!!

نظر فراموش نشه هااااااااااااااااااااااااااااا

رمان زندگی من

6248767 بازدید : 161 دوشنبه 4 شهريور 1392 زمان : 19:56 نظرات ()


انی:امروزم هم مثل روزهای دیگه تکراری نه حوصله درس خوندن رو دارم نه حوصله خوابیدن نه حتی خوردن .مثل یه ادم دیونه دورخودم میچرخم بازم عمه دعوتمون کرده شام خونه اش ای خدا حوصله دیونه بازی های نگار رو ندارم .اخه نگار دختر عمه ام هست .یه دختردیونه  همیشه دروغ میگه از عشق های نداشته اش میگه"یا پسرهای دانشگاهشون یاپسرهای همسایه شون "ازپسرهای فامیل نمیگه اون هم به خاطر اینه که میدونه لو میره .فکر کنم رو پیشونی من یه چیزی نوشته اخه هر که بهم میرسه شروع به چرت وپرت گفتن میکنه .مامان انی: انی کجایی بدو دیر میشه مگه نمیخواستی بری دوش بگیری .اومدم مامان انی:مامان من امشب نمیام خونه عمه" تو رو خدا مامان به بابا بگو انی درس داره .مامان :انی دوباره چرت وپرت گفتی .میدونی پدرت رو ابجی هاش حساسه .انی: مامان ما که نمیتونیم هر روز بریم زیارت عمه .مامان :انی بسه برو دوش بگیر الان که بابات بیاد .باشه مامان اینقدری که شما از خواهرشوهرت حساب میبری از خدا نمیبری.مامان من رفتم صدات کردم حوله ام روبیار .مامان:باشه برو شما. انی:مامان حوله ام رو میاری .مامان:انی این دیگه چه دوش گرفتنی بود .مامان جان سوسک که نفرستادی حموم ادم رفته تازه خودتون میگید دوش.مامان : انی مثل اینکه دوست داری با من بحث کنی .ببخشید من رفتم تو اتاقم خواستید برید صدام کنید .انی: ای خدا امروز به خیر بگذرون .مامان دارن زنگ میزنن .مامان : شنیدم "بله بفرمایید.سلام خانم از اداره پست اومدم ممکن یه لحضه تشریف بیارید .بله الان خدمت می رسم .سلام بفرماید . یه بسته داشتید ممکن اینجا رو امضا کنید . بله حتما".مامان کی بود .از اداره پست .انی بدو بیا .چی شده مامان .فکر کنم با انتقال تو از دانشگاه ارومیه به شیراز موافقت کردن .جدی میگی مامان .اره بیا ببین

نام رمان :راز تلخ و شیرین /نویسنده :متینه 78

m78 بازدید : 99 شنبه 26 مرداد 1392 زمان : 20:57 نظرات ()

سلام دوستان{#emotions_dlg.e11}

میخوام اولین رمانم رو داخل سایت بذارم  هر شب سعی میکنم یه پست بذارم رمان از زبون اول شخص دو شخصیت اصلی رمان بیان میشه و موضوع جالبی داره امیدوارم ازش لذت ببرید .

 

راز تلخ و شیرین

نویسنده :متینه 78

تا حالا شده یه راز بزرگ پشت پرده ی زندگیتون داشته باشید ؟رازی که باعث بشه بفهمید اونی که همیشه فکر میکردید نیستید رازی که باعث بشه به اجبار تن به خواسته هایی بدید که ازتون غیر ممکنه و شما رو از دیدن عزیزای زندگیتون محروم کنه رازی که شما رو به ته ته چاه ببره و غم رو مهمون زندگیتون کنه رازی که با زمان اشکار شدنش کوله باری غم و ناراحتی رو رو سرتون خالی کنه شما باشید چی کار میکنید ته ته چاه میمونید یا خودتون رو نجات میدید دختر قصه ی ما میاد خودش رو نجات بده اما تو راه فرار از اون زندگی غمگین کلی اتفاق براش میفته و زندگی اون رو بیشتر از اونی که فکر میکرد تغییر میده و اون رو گرفتار یه درد بزرگ تر میکنه دردی پر از فراز و نشیب اما زیبا به اسم

{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e11}عشق{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e11}

خلاصه رمان

داستان درباره ی زندگی دختری به اسم ژاسمین هست که تو لندن به دنیا اومده و همراه با پدرش به خوبی و خوشی زندگی میکنه و مادرش سه سالی میشه که فوت کرده و توی تولد 18 سالگی ژاسمین که برای هر کس این تولد زیبا و به یاد موندنیه رازی براش فاش میشه رازی که سال ها پشت صحفه زندگیش بوده و حالا زمانش رسیده که اشکار شه رازی که زندگی ژاسمین رو از این رو به اون رو میکنه.....

مقدمه

من کیم ؟

ژاسمین ویلسون دختری با یه دنیا خنده و شوخی....

یا اسما بزرگ مهر دختری با یه دنیا غم و غصه.....

راستی من کیم ؟چی من رو این همه عوض کرد

چی منو از تباری به دیار دیگر برد

راز ... اره  باعث همه ی این تغییرات من فقط یه رازه

راز  اشتباه یه خودخواه....

یا راز خریت یه عاشق......

یه راز که مال سال ها پیش بود و دو نفر رو بهم رسوند اما رسوندنی که به قیمت سرنوشت من تموم شد

اره این راز بود که من رو عوض کرد و از من دختری دیگر ساخت...

رازی که برام خیلی چیز ها رو رقم زد...

ک مهم ترینش عشق بود .....

امیدوارم از رمان لذت ببرید بریم تا با هم تو دنیای پر رمز و راز شخصیت ها غرق بشیم {#emotions_dlg.e1}

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب

مریم بازدید : 3235 چهارشنبه 19 مهر 1391 زمان : 14:23 نظرات ()

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : تقلب

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : f_javid  کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۵٫۵۸ مگا بایت

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۳۷۵

رمان ایرانی و عاشقانه تقلب | f javid کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

رمان در مورد دختر شاد و سرزنده ای به اسم نادیا هست که همه نانادی صداش میکنن و خدای تقلبه. کل چهار سال دبیرستان رو با تقلب به انتها رسونده و دریای راههای تقلبه و انقدر حرفه ای که تا به حال سابقه تقلب گرفتنه ازش رو هیچ بنی بشری به چشم ندیده اما از بد روزگار بالاخره دستش برا یه نفر رو میشه و این سراغاز یه تنفر عمیق و شاید در انتها عشقی بزرگ و پر از تجربه های ریز و درشتی که بالاخره ببینیم نقلب توانگر کند مرد را یا نکند!!

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 14
  • بازدید امروز : 23
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 23
  • بازدید ماه : 455
  • بازدید سال : 647
  • بازدید کلی : 166,991
  • کدهای اختصاصی

    قالب وبلاگ