close
تبلیغات در اینترنت
رمان حریم دانیال
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

صدای جیغ جیغم اتاقو پر کرده بود - نه نمی خوام اونو می خوام ای بابا اصلا من نمی یام - خانوم خواهش می کنم لجبازی نکنید باید لباس رسمی بپوشید - به توچه آخه به توچه تو چی می فهمی از عشق تو چی می فهمی از ... - خانم این صحبت ها نباید از دهان شما بیرون بیاید شما از خانواده ی مهمی هستید والدینتان…

رمان حریم دانیال

ahdnm2 بازدید : 74 دوشنبه 26 خرداد 1393 زمان : 9:37 نظرات ()

صدای جیغ جیغم اتاقو پر کرده بود

- نه نمی خوام اونو می خوام ای بابا اصلا من نمی یام

- خانوم خواهش می کنم لجبازی نکنید باید لباس رسمی بپوشید

- به توچه آخه به توچه تو چی می فهمی از عشق تو چی می فهمی از ...

- خانم این صحبت ها نباید از دهان شما بیرون بیاید شما از خانواده ی مهمی هستید والدینتان ناراحت می شوند

- نه دیگه باورم شد عضو پادگان نظامیم این چه وضعشه ؟ اون چیه تنته؟اون چیه رو سرت؟اینوبخور اونونخور کلا ما تو خونه همین مکالمه هارو بیشتر بلد نیستیم

- آخه خانوم بعدا راجع به اینا حرف می زنیم شما لطفا لباس بپوشید

اینقدر سارا اصرارو پافشاری کرد گه دلم براش سوخت بدبخت گیر کی افتاده !من که دخترشونم اینم وای به حال نوکرشون...

پیرهن کوتاه با آستین های سه ربع تنم کردم اصولا لباس لختی دوست نداشتم اونم تو جمع بیشعور ها که کلا آدمو با حرفاشون قورت میدن این جور لباس پوشیدن یعنی بفرما بخور تو دهنی!

آخه اینم فامیله که ما داشتیم ...

ارایش ملیحی کردم و رفتم بیرون ناگهان صدای سارا بلند شد

-         خانوم    - بازچیه امروز کلا رو ما گیر کردی ها      - خانوم کفش پاتون نیست

واقعا فاجعه بود لباس رسمی بدون کفش فکرش هم زجرم داد سریع رفتم تو اتاقمو یه جفت کفش پاشنه بلند زیبا پام کردم عجب جیگری شدما!!اومدم بیرون

-         سلام خانومی    بله این کی بود دیگه برگشتم دیدم بببببببببببببببببببببله جناب کیارش خان خسته !خسته فامیلش بود همیشه می گفتم اینا بلد نیستن برن فامیلشونو عوض کنن آخه آدم فامیلش خسته باشه؟مثلا من فامیلم باید جیغ جیغو باشه ولی بهش می یومد یه خستگی تو صورتش بپربپر میکرد

-         سلام عرض کردم    - اوه ببخشید اصلا حواسم بهتون نبود

دروغگوی ماهری بودم یکدفه دیدم اخماش تو هم شد – منظورم اینه که حواسم به سلامتون نبود

-         آهان عیبی نداره مثل این که عصبی هستید؟   - خب؟   - هیچی فقط می خواستم ببینم چرا عصبیین؟   - دلیلی نمی بینم توضیح بدم  - بله هرجور راحتین      -من الان خیلی راحتم 

-         خوشحالم که راحتین    - یعنی اگه ناراحت باشم شما بدحالین؟   - عیب بابا شما ول نمی کنین آدمو      بیشعور مثل این که با چسب دوقلو حرف می زد دلم می خواست چشماشو در بیارم

از فکرم خندم گرفت بدبخت با این چشمای نازش برگشتم با اخم گفتم:فعلا که شما در اتاق من سبز شدین بعدشم من نگرفتمتون که ولتون کنم من باید برم   پایین منتظرمن.

هیچی نگفت ولی قیافش خنده دار بود ازاین ادمای لوس بچه ننه بود

-سلام سایه      - آخ جون سلام د اداشی چرا دیر کردی؟    - اول تو چرا نمی یای پایین بعد من جواب میدم    - باشه من می گم ولی باید قول بدیا  !!            - خیلی خوب چون ماشینم خراب بودحالا تو بگو     - میدونستم حوصله ی کلکل نداری حقا  داداشمی حالا نوبت منه تو که این جماعت رجالو و نسوانو می شناسی مخ گیر میارن ول نمی کنن  - سایه توهم همیشه با فامیلا مشکل داشتی  - اتفاقا من فامیلارو دوست دارم روغن خوبیه به غذا طعم میده اما با فامیل ها مشکل دارم      خندیدو رفت بابلاخره رفتم پایین چه خبر بودهمه در حال خوردن بودن پدرم با دیدن من اوم جلواخمی کرد از همون لحظه فهمیدم امشب دعوایی داریم حالاچرا چون من دیر اومدواوف بیکار بود این پدر ما تروخدا!دستمو گرفت و کشوند کنار خودش عیب بابا این همه خوشگل کن که کنار بابات وایستس  ولی هیچ بدم نبودا من که از اینا خوشم نمی یاد حالا چه فرقی داره براشون نازو ادا بیام

داشتم میوه می خوردم که   - سلام عروس گلم چطوری ؟  باز این عمه خانوم شروع کرد مثل همیشه بی فرهنگ اومد جلو و بوسم کرد طوری که همه ی پنککو رژو همه چی باهم قاطی شد خودمو کشیدم عقبو گفتم:عمه  یکم آرومترمگه هولی؟      - آره عروسم آخه چند ماهه عروسمو ندیدم     حالا هرکی ندونه فکر می کنه من واقعا با اون پسر خوش قیافش عقدکردیم اه

اینم شانس ماست دیگه همه عمه دارن ماهم عمه داریم!

-         خوب عروسم امتحاناتت تموم شد   - بله    - قبول شدی؟     - خوب میدونی عمه اگه تو فامیل کسی ممتاز باشه اون منم قبول شدی چه سوالیه؟     - ناراحت نشو عروسم دیگه منظوری نداشتم

-         بله کاملا مشخصه  -  خوب پس تابستون مراسم عقدو میگیریم 

چی می گفت عقد ,عروسی اهکی تو خواب من با اون ریقو ازدواج کنم  ایش برگشتم با سردی گفتم :عمه خانم بنده خیال ازدواج ندارم      -    اوا این حرفا چیه سایه  چرا داری قول و قرار هارو خراب میکنی؟شماها قول دادین ما حتی مهریه و همه چیو مشخص کردیم این چه حرفیه؟

حقم داشت اگه اون روز لال نشده بودم اوضام این نبود

گفتم :حالا که هنوز چیزی پیش نرفته من بزرگتر شدم و نیاز به فکرکردن دارم و باصدای خشن تری گفتم :عمه خانم  و سریع از اون منطقه دور شدم

مرصاد پسرعمم سریع خودشو بهم رسوند فکرکنم اون رفتار منو دید که اومد حالا اگه از مداد بودنش فاکتور بگیریم در کل جذاب بود

-         -سایه!     - سلام مرصاد   - سلام خوبی ؟چیزی شده؟   - نه  -آخه    - آهان منظورت اون حرکت من با مامانت بود ؟  - دقیقا  - توهم می خوای بدونی ؟   - شدیدا  - باشه به توهم میگم من با تو ازدواج ن م ی ک ن م 

بدبخت شوکه شد و اومو چیزی بگه که پاشدم و از و اون جا رفتم اما سنگینی نگاهشو خوب حس می کردم ...

همه داشتن می گفتن و می خندیدن ولی من یه حس خاصی داشتم یه حسی که تابحال نداشتم  وقتی که دیدم همه حواسشون به نهاره پریدم تو اتاقم و لباسامودر آوردم و بجاش یه مانتوی چسب گلی با شال و شلوار سفید و کفش قرمز اسپرت پوشیدمو از خونه طوری که کسی نفهمه زدم بیرون

اوف چه هوایی سگو می زدی نمی یومد بیرون ولی بی خیال هوا شروع به قدم زدن کردم  نهارهم که نخورده بودم معدمم که شروع به معرفی کردن خودش کرده بود با این اوضا وارد یه رستوران شدم که گوشیم زنگ خورد

-         -الو   - کجایی؟   - سلام داداشی   - خیلی خوب علیک کجایی  - خوبی  - سایه پرسیدم کجایی؟

اگه نزدیکم بود حتما تو دهنیو خورده بودم با صدای بسیار ضعیف گفتم:بیرون

-         -چرا؟   - چون حوصله ی او نارو نداشتم    -  پس جیم زدی؟   با خنده گفتم:آره  - غلط کردی

نفسم بند اومد اما بریده بریده و با غرور همیشگیم گفتم:دوست داشتم و سریع گوشیو قطع کردم

امشب خونه ی ما واویلا بود ولی خوب الان زیادی گشنم بود پس بازم رفتم تو فاز بیخیالی و یه پیتزا سفارش دادم نصفش مونده بود که تصمیم گرفتم برگردم که یکدفعه صدای یکی بلند شد

-         -صبرکن   -اول فکرکردم داداشمه اشهدمو خوندم بعد که برگشتم فهمیدم سریش خانه

-         -سلام کیارش تو اینجا چیکار می کنی ؟   - اومدم دنبالت   - پس خودت میدونی فضولی

-         -فضول واژه ی خوبی نیست نگران بهتره    - اه راست میگیا حواسم نبود لغت نامه ی دهخدا رو قورت دادی  - سایه چرااین طوری با من صحبت می کنی ؟  - من چه جوری با تو صحبت می کنم وقتی تو خودت سریش یا نمی دونم چسب می شی باید این جوری باهات صحبت کرد تا حساب کا دستت بیاد  - اما سایه   - چیه هی سایه سایه می کنی ؟   - می خوام باهات حرف بزنم

-         -من که حرفی ندارم ولی می شینم تا ببینم چی می خوای بگی – لطفتو فراموش نمی کنم

روبروی هم نشستیم و کیارش شروع به فک زدن کرد برخلاف فامیلش اصلا خسته هم نشد عین کاست جلو می رفت قسم می خورم هیچی نفهمیدم فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم  داره میگه می خوام شریک زندگیم باشی تودلم شروع کردم به خندیدن چه خیالا اونم تو این سن ترش رویی کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:چی می گی کیارش می دونی من چند سالمه چقتدر پرو شدی تو؟  کیارش لبخندی زد که بیشتر حرصم و گرفت و گفت: سایه همین الان که نمی برمت خونه بخت یکی دوسال نامزد بعد کنکور تو باشه ؟قبول؟

-         -یک لحظه صبرکن ببینم تو الان داری مثلا این جا داری خواستگاری می کنی ؟

-         -آره   - وحتما انتظار داری بگم بله  - خب ... – آهان پس معلوم شد همچی هم پرو نیستی ویک کلام من اصلا سرخر دوست ندارم

جاخورد همیشه مامانم می گفت این اصطلاحات زشتو به کار نبر ولی خوب نمی شد نگم یه پوزخند نمکی زدم و پاشدم که برم که دستمو گرفت – آخه سایه من چی کم دارم  - عقل !   حالا دستمو  ول کن که بیشتر از این صلاح نمی دونم حرف بزنم  

با عجله از رستوران اومدم بیرون برای این مکه تعقیبم نکه قدمامو سریع تر کردم ولی بازم داشت اروم می یومد که تویه لحظه با شدت پریدم تو یه بنگاه !

هنوز حواسم پی کیارش بود که صدای خنده بلند شد تازه فهمیدم کجام ولی چه ماشینایی تو یه بنگاه ماشین بودم نگاهم به افراد داخلش انداختم دو تاپسر بودنم یکی پشت میز اصلی اون یکی هم به نظر مهمون  اونی که مهمون بود اومد جلو و با لبخندی حرص آور گفت: سلام عرض شد ببخشید یکدفعه پریدم تو   پرو داره طعنه می زنه اعصابم مثل همیشه بهم ریخت و با تندی گفتم :حالا که چی باید معذرت بخوام؟ فکرکن اومد ماشین بخرم فقط یکم عجله دارم

-         -برای ماشن گرفتن خیلی نی نی هستی!  خدایا تو شاهد باشا من خوش برخورد بودم باید یه چندتا آبدار بارش می کردم بفمه چه جوری حرف بزنه – حالا چه نی نی چه بی بی نمیفروشین برم جای دیگه؟    - قلکتو شکستی عمو  دیگه داشتم کفری می شدم که اون اصلیه گفت پارسا بس کن بیا بشین    اه پس اسمش پارسایه دلم می خواست بدونم اون چشم سبزه اسمش چیه یه حسی پیداکرده بودم فکر می کردم یه ربطی بهم داره که خود پارسا جیک زد منظورم همون حرف زد:آخه دانیال این چه طرز وارد شدنه آگه چندتا...   – بس کن خواهش می کنم   

دانیال!عاشق این اسم بودم   دانیال بلند و شد و با احترام غرور خاصی اومد جلو و گفت :بیاین بنشینید  - نه ممنون راحتم  - نگفتین خریدارین؟  - چراگفتم اما فعلا اومدم بپسندم که بعد با بابام بیام ولی مثل اینکه  - به دل نگیرین دوست من خیلی شوخه   - آخه مواظب باشن هنرشان الکی حیف و میل نشه   خنده ای کرد و که تو دلم گفتم رو آب بخندی  همراهش رفتم یه سری ماشینارو ببینم  و اونم اسماشونو یکی یکی بلغور کرد و من که اصلا یه کلمه از ماشین بلد نبودم فقط هراز گاهی می گفتم :بله  !زیباست! خیلی خیلی

آخر خودش خسته شو گفت :خب خانوم...   – سهیلی هستم  - خانم سهیلی چه جویری بود پسندیدین؟   - تقریبا    - خوشحالم    پارسا یه کم از اون حس شوخ طبعیش به اصطلاح بیرون اومده بود با یه طرز خاصی نگام می کرد نمی دونم شاید هنرهای دیگه ام داشت مثلا خوب نگاه کردن تو فکرم بودم که کارتیو جلوم گرفت و گفت:این شماره ی بنگاهه فکراتون و کردین تماس بگیرین   کارتو گرفتم و گفتم :ممنو ن حتما   ازجام بلند و شدم و خداحافظی سرسری و کردم به سمت وروردی اومدم که دانیال از پشت صدام کرد:خانوم سهیلی

-         -بله  - چند لحظه صبرکنین  سرمو برگردوندم دانیال داشت جلو می اومد و پارسا هنوز تو نگاهش غرق بود راستش حس بد نداشتم ولی حس خوبی هم نداشتم

-         -کاری داشتین   طوریکه پارسا نشنوه گفت:شما واقعا قصد خرید دارین؟   یکم صبرکردم و بعد گفتم :معلومه  چطور مگه ؟   - آخه اولش خیلی با عجله و هول وارد شدین

-         -یکم هیجان داشتم همین خودتون بعدا می فهمین و بعد تا قبل از این خندم نگیرن اومدم بیرون به محض اینه که پام به پله ی اول رسید قهقهم به هوارفت حالا نخند کی بخند فکرکنم شنیدن به درک بذار بشنون

   برگشتم خونه سیاوش دم در بود و عصبانی  سرم انداختم پایین که رد شم که باخشم وحشتناکی گفت:کجابودی  - مهمونا رفتن  - ازت سوال پرسیدم  - بیرون یکم پیاده روی  - که چی بشه  زدم به اون در وبا پرویی گفتم:که ببینم فضول خان کیه   - اه حالا دیدی  سرمو تکون دادم  - سایه ادبتو حفظ کن – ببین سیاوش اصلا حوصله ی کل کل ندارم ولم می کنی؟  - آخه چرا ؟  - چیو چرا باز؟ - چرا تو سرخود شدی می ری میای  انگار نه انگار بزرگتری هم هست  - بزرگش می کنیا فقط رفتم بیرون همین حالا می خوام برم تو بابام با خودم  - راستی اینوبدون الان خانواده ی عمه داخلنو دارن برای مراسم عقد و عروسی برنامه می ریزن – چییییی؟    - همین که شنیدی اینم خودت حلش کن  - داداش من مرصادو نمی خوام    - ربط نداره به من  - اما   - برو بالا خودت بگو تو که یاد داری زبون بریزی   - سسیا

-         -گفتم بالا بگو    با عجله خودمو به خونه رسوندم دیدم بله همه نشستن با اومدنم دست وسوت بلند شد مرصاد خیلی با احترام انگارنه انگار ظهر این همه حرف زدم اومد جلو یه حلقه زرت تو دستم کرد مات مونده بودم به نظرم قیافم خیلی خنده داربود

مامانم اول از همه گفت:سایه جان دو روز دیگه برامحضر وقت گرفتیم آزمایشگاهم که قبلا رفته بودین و  حرفشو با داد قطع کردم:2روز دیگه یعنی چی  - آره خوشگلم   - عروسم خیلی شوکه ی  - زن داداشی قول می دیم خواهرشوهرای خوبی برات باشیم

داشتم سکته می زدم با عجله به سمت اتاقم دویدمو درو با تمام قدرت وجودیم بستم اصلا مهم نبود چه فکری می کنن من واقعا عصبی بودم وشوکه آخ بابابزرگ این وصیت بود که کردی سرمو  زیر پتو قایم کرده بودم که در اتاقم باز شد بو عطرش نشون می داد مامانمه

با صدای نسبتا بلندی گفت:این چه کا زشتی بود که کردی اصلا تو چرا امروز این طوری شدی از صبح داری فقط فرار می کنی خیلی ناراخت شدن به بدبختی ارومشون کردیم ولی این میخوانت که قرار لغو نشد باباتم خمی دونی مرصادو چقدر دوست داره این کارتو گذاشت رو بچگی حالا این چند روز بشین خودتو وقف بده  - مامان تروخدا من اونو نمی خوام

-تو تکلیفت الان روشن نیست تا یه سال پیش که از مرصاد بهتر نبو دحالا اونو نمی خوای تونامزدشی دیگه باید بخوای  - مامان   - فعلا بخواب صبح همه چی درست می شه 

-         -تو دلم گفتم :کاشکی   بلندو شدو رفتو من تنها موندم باید چیکار می کردم مامانم خیلی خوب بود ولی هیچ وقت نتوستم باهاش دوست بشم بابابزرگم وصیت کرده بود اگه منو اون باهم ازدواج کنیم یه ویلا تو کیش به نامم میشه اصلا نمی دونستم کجا هست چه شکلیه تو یه جو بی مورد قبول کرده بودم و در کل اکثریت تو فکر اون بودن نه من بدبخت

واقعا که داشتن احساسمو معامله می کردن دیگه این قدر گیج شدم که خوابم برد

صبح با صدای مرصاد بلند شدم تو خانواده تنهاکسی بودم که دیر از خواب بلند می شدم و وقتی هم که بلند می شدم شروع به پاچه گیری می کردم

-سایه خانوم پاشو     - تو   - آره من  - تو اتاق من چیکار میکنی   - سخت نگیر مامانت گفت بیام

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 14
  • بازدید امروز : 43
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 43
  • بازدید ماه : 475
  • بازدید سال : 667
  • بازدید کلی : 167,011
  • کدهای اختصاصی

    قالب وبلاگ