close
تبلیغات در اینترنت
من توام تو مني
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

مسعود- سعيد زود باش!...ماشين رو روشن كن! سعيد با عجله سويچ ها رو برداشت و به طرف پاركينگ دويد....مسعودبه طرف اتاقشان رفت و همسرش را ديد كه روي تخت دراز كشيده بود و داشت إز درد به خود مي پيچيد...به طرفش رفت و دستانش را دور مهناز حلقه كرد و با يك حركت او را بلند كرد...مهناز از شدت درد به خود مي پچيد و نمي توانست چيزي بگويد...برادرش سعيد با عجله امد و گفت:- مسعود...بيا ماشين رو روشن كردم...مسعودسري تكان داد و سريع به سمت ماشين حركت كردند، مهناز را ارام رو صندلي گذاشت و خود نيز كنارش نشست...وسر مهناز…

من توام تو مني

delnaz بازدید : 58 جمعه 20 تير 1393 زمان : 18:59 نظرات ()
مسعود- سعيد زود باش!...ماشين رو روشن كن! سعيد با عجله سويچ ها رو برداشت و به طرف پاركينگ دويد....مسعودبه طرف اتاقشان رفت و همسرش را ديد كه روي تخت دراز كشيده بود و داشت إز درد به خود مي پيچيد...به طرفش رفت و دستانش را دور مهناز حلقه كرد و با يك حركت او را بلند كرد...مهناز از شدت درد به خود مي پچيد و نمي توانست چيزي بگويد...برادرش سعيد با عجله امد و گفت:- مسعود...بيا ماشين رو روشن كردم...مسعودسري تكان داد و سريع به سمت ماشين حركت كردند، مهناز را ارام رو صندلي گذاشت و خود نيز كنارش نشست...وسر مهناز را روي سينه ي خود گذاشت...سعيد حركت كرد... از طرفي مي ترسيد ارام حركت كند كه مبادا دير به بيمارستان برسند و از طرفي هم ميترسيد تند برود و به مهناز و بچه ي درون شكمش اسيب برسد...با سرعتي متمايل رانندگي ميكرد٠٠٠مهناز آه و ناله اش تمام فضاي ماشين را گرفته بود... و باعث ميشد مسعود و سعيد بيشترهول كنند...وقتي به بيمارستان رسيدند...سعيد يك صندلي چرخ دار اورد و سريع او را به داخل بردند...پرستار ها او را به داخل بردند و دكتر هم سريع وارد اتاق شد...مسعود با استرس كنار سعيد نشست از شدت استرس پاهايش را مدام به زمين ميكوبيد...سعيد دستانش را گرفت و با لبخندي ارام بخش به او گفت:-چته مسعود؟ مهناز زن قويئه مطمئن باش هم اون و هم بچه ات سالم ميان بيرون!... مسعود لبخندي به برادرش زد ولي هنوز استرس داشت...يادش أمد كه وقتي مهناز فهميده بود باردار است با چه ذوق و شوقي به او گفته بود...او هم از خوش حالي مهناز را بغل كرد و او را بوسيد...يادش امد كه مهناز نميخواست جنسيت بچه را بدانند و ميخواست سورپرايز باشد...در همين افكار بود كه اقاي دكتر از اتاق أمد بيرون...مسعود و سعيد هر دو به طرف دكتر دويدند...دكتر با خنده به طرف دو برادر گفت:-شما چه نسبتي با سركار خانوم داريد؟ مسعود گفت :-من همسرش هستم!... دكتر با لبخند گفت:-نگران نباشيد هم همسرتون و هم بچه هاتون حالشون خوبه!.. سعيد با تعجب پرسيد:-اقاي دكتر مگه اين برادر ما چندتا بچه داره كه جمع ميبنديد؟ مسعود منتظر به دكتر چشم دوخت...دكتر:_ شما صاحب دو تا دختر خوشگل شديد !... با اين حرف دكتر مسعود لبخند پهني زد و با دكتر دست داد و از او تشكر كرد...وقتي دكتر رفت سعيد مسعود رو بغل كرد و گفت:-ديدي سالم اند؟حالا به جاي يه دختر سالم دوتا داري!!!.. مسعود:-واي سعيد خيلي خوش حالم !! همان موقع دو پرستار از اتاق بيرون امدند كه در دست هر كدام يك نوزاد بود... مسعود حدس زد كه اين ها دو قلوهاي او و مهناز است...به طرف پرستارها راه افتاد...پرستارها يكي از نوزادان را به مسعود و ديگري را به سعيد دادند...مسعود نگاهي به نوزادي كه در بغل داشت انداخت...كودكي سفيد و خيلي نازي بود و از همان نگاه اول با خودش فكر كرد چقدر دماغش شكل مهناز است... سعيد نزديك مسعود أمد وگفت:-ببينم اون يكي رو! شكل هم اند؟؟؟ مسعود نوزادي كه در دستش بود را به نوزادي كه در دست سعيد بود نزديك كرد تا شباهتشان را ببينند سعيد نگاهي به دو قلوها انداخت و گفت:- جلل خالق !با هم مو نميزنن! قاطي نكنيد اينا رو با هم! مسعود با لذت نگإهي به دخترانش انداخت و لبخند شيريني زد...كمي بعد دكتر امد و گفت:-چون خانومتون طبيعي زايمان كردن الان به هوش اومدن و ميتونين برين به ديدنش و بچه ها رو هم بدين بهش تا بهشون شير بده!، دو برادر همراه نوزادان وارد أتاقي كه مهناز در ان بود شدند... مهناز روي تخت دراز كشيده بود و چشمهايش را بسته بود... مسعود نوزاد را در تخت مخصوص نوزادي كه كنار تخت بود گذاشت سعيد هم همين طور...مسعود كنار مهناز روي تخت نشست و دستانش را در دست گرفت... مهناز با احساس گرماي دست كسي روي دستش چشمهايش از باز كرد با ديدن همسر خوش قيافه اش لبخندي. زد مسعود هم متقابل لبخندي به همسر مهربان و زيبايش زد... سعيد جلو امد و گفت:- رمانتيك بازي ها رو جمع كنيد! زن داداش بچه هاتو ديدي؟ مهناز سرش را به طرف تخت نوزادان چرخاند وبا ديدن دو نوزاد كه در حال دست و پا زدن و گريه كردن بودند لبخند عميقي زد...مسعود بلند شد يكي از نوزادان را به دست مهناز داد و گفت:-بيا به اين شير بده تا بعدش به بعدي شير بدي! سعيد اتاق را ترك كرد و مسعود با خودش فكر كرد كه چه برادر فهميده اي دارد... مهناز كودك را گرفت و به او شير داد...مسعود هم ان يكي نوزاد را برداشت تا ارامش كند...يك لحظه كودك چشمهايش را باز كرد و مسعود چشمهاي ابي خوش رنگ كودك را ديد! با ذوق به مهناز گفت:-مهناز اين چشاش به تو رفته! چشاش ابيه! مهناز لبخندي زد و گفت:- بله! دختر به مامانش ميره! بعد گونه ي كودكي كه در بغل داشت را به آرامي بوسيد... وقتي شير دادن به كودك تمام شد او را به مسعود داد و ان يكي كودك را گرفت تا به او شير دهد... مسعود كودك را به آرامي گرفت و گفت:- بابايي؟ قربونت برم چشماتو باز كن!!! تو بأيد به من رفته باشي!!باز كن! مهناز از اين حركات مسعود خنده اش گرفته بود٠٠٠مسعود با خوش حالي گفت:- اين يكي به خودم رفته چشماش مشكيه! مهناز با خوش حالي گفت :- خوب اينطوري ديگه با هم قاطيشون نميكنيم!! مسعود خوب اسمشون روچي بذاريم؟؟ مهناز كمي فكر كرد و گفت:- اوني كه چشاش ايبه دلناز و اوني كه مشكيه الناز! چه طوره؟؟ مسعود لبخندي زد و گفت: عاليه!مگه نه الناز خانوم؟؟؟ و هر دو با هم خنديدند ٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ ٨ سال بعد.. مسعود وارد دادگاه شد و كنار وكيلش نشست...جلسه تمام شد و ديگر ان دو زن وشوهر نبودند...يكي از دختران را به او داده بودند و يكي را به مهناز... با خودش فكر كردچه كسي با خود فكر مي كرد كه من و مهناز كه اينقدر با هم خوشبخت بوديم روزي از هم جدا بشيم؟ اهي سر داد و به سوار ماشينش شد و به طرف خانه راه افتاد... به خانه كه رسيد بوقي زد تا حاج رحمان در را برايش باز كند..ماشين را پارك كرد و نگاهي به خانه انداخت... اين همان خانه اي بود كه او و مهناز بهترين لحظاتشان را در ان سپري كرده بودند...خانه اي ديگر هم داشت كه ان را به عنوان مهريه به مهناز داده بود...بيخيال اين افكار شد و به داخل خانه حركت كرد...به طرف اشپزخانه راه افتاد و الناز را ديد كه همراه سميه خانوم خدمتكار منزل دارد ناهارش را ميخورد...سلامي كرد كه سميه خانوم جوابش را داد الناز تا صداي بلند و رساي پدرش را شنيد از سر ميز بلند شد و به طرف بغل پدرش دويد...مسعود دستانش را از هم باز كرد و دخترش را در اغوش كشيد....گونه اش را بوسيد و او را روي زمين گذاشت...به چشمان مشكي الناز خيره شد و گفت:-چه خبرا الناز خانوم؟؟؟ الناز با صداي كودكانه اش گفت: خبري نيس بابايي! بابا من دلم براي دلناز تنگ شده كجاس؟؟ مسعود با ياداوري طلاق و دلناز اهي كشيد و گفت:- پيش مامانت! و قبل از اينكه الناز سوال ديگري بپرسد به اتاقش رفت...مو بايلش را برداشت و شماره ي مهناز را گرفت...بعد از چند بوق جواب داد:- بله؟ ... مسعود :-سلام مهناز...خانوم! :سلام اقامسعود كاري داشتين؟؟ :اره ميگم ميخواي چي كار كني؟؟الناز سراغ تو و دلناز رو ميگيره!!!! :مگه هنوز بهش نگفتي؟؟ :نه..چي بگم؟ اون يه بچه اس! :اون مي فهمه من به دلناز گفتم اونم فهميد...تو هم به الناز بگو!من دارم ميرم! :كجا؟؟ :دارم ميرم مشهد پيش مامانم! :اما مهناز؟... :خدافظ! و گوشي را قطع كرد...مسعود از عصبانيت گوشي رو روي تخت پرت كرد...و خودش هم كلافه دست در مو هايش كرد... ٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ ١٨ سال بعد... با صداي زنگ ساعت چشمامو باز كردم...اي خدا! دوباره اين الناز ساعت ٥ صبح ساعت كوك كرده! اخه من از دست اين دختر چي كار كنم؟؟؟نگا چه خودشم مثل خرس خوابيده!!ساعت روي عسلي كنار الناز بود و مجبور شدم خود مو به سمت الناز بكشم!!و ساعت رو خفه كنم! نگاهي به الناز انداختم انگار نه انگار! خوابيده بود راحت!! رفتم روش و وزنم رو رو دو تا دستام انداختم..صورتم رو اروم نزديك صورتش كردم و لباشو بوسيدم...بلكه بيدار شه! كه ديدم نه خير! خانوم به خرس قطبي گفته برو من جات هستم!! اين دفعه گردنش رو بوسيدم كه با صداي خواب الودي گفت:-نكن شهاب! بذار بخوابم!! صورتم رو از صورتش دور كردم و گفتم:- خيلي پررويي به خدا! ساعت رو برا چي واسه الان كوك كردي؟؟؟اگه اين زنگ ساعت نبود الان منم خواب بودم!! زناي مردم نميذارن شوهراشون اخ بگن حالا تو منو ساعت ٥صبح بيدار كردي و من هيچي نگفتم تازه دارم با بوسه هاي داغم بيدارت ميكنم تازه تو دو قورت و نيمت هم باقيه؟؟؟ پوفي كرد و گفت:- باشه بابا تسليم!!ميخواستم بريم با هم ورزش كنيم...بده؟؟ لبخند شيطنت اميزي زدم و گفتم: اون ورزش رو شب انجام ميدن نه ساعت ٥ صبح!! هولم داد كه افتادم سر جاي خودم!الناز:- گمشو بابا!! من ميخوام برم پياده روي!!مياي يا نه؟؟ :اره اما به يه شرط! الناز: ها؟چيه؟ :يه بوس بده! الناز خنده اي كرد و گفت:- پررو تو كه وقتي من خواب بودم هر كاري خواستي كردي!! چشمكي زدم و گفتم:- هنوز يه كاري كه ميخواستم رو نكردم! بكنم؟؟؟ الناز با بالشت يكي زد تو صورتم و گفت:- پاشو خود تو جمع كن! خجالت نميكشي؟؟؟ :تو زنمي واسه چي خجالت بكشم؟؟ بعد با يه حركت كشيدمش تو بغلم... الناز: اه شهاب!! نكن ديگه! :بوس نميدي نه؟؟؟ الناز قيافه اش را كج كرد و گفت:- نه! :باشه خودت خواستي!! بعد شروع كردم به قلقلك دادنش...او هم به شدت ميخنديد... الناز:واي....نكن...باشه...تسليم!.... دست از قلقلك دادنش برداشتم و گفتم:- افرين!حالا بيا يه بوس بده به عمو! زود از تخت رفت پايين و گفت:هه هه!! گول وخردي! وسريع از اتاق رفت بيرون... خنده اي كردم و از رو تخت پاشدم.... هي خدا! مردم خودشون به شوهراشون پيشنهاد ميدن زن ما يه بوس به ما نميده!! رفتم دستشويي و به خودم تو اينه نگاه كردم..به به من چقدر خوشكلم! بدبخت الناز حق داره بوسم نكنه!!! دست و صورتم رو شستم و رفتم تو اشپزخانه ...الناز پاي اجاق گاز بود و داشت نيمرو درست مي كرد ... از پشت گرفتمش و تو گوشش گفتم: پررو خانوم! به من بوس نداديا!يادت باشه!! زير نيمرو رو خاموش كرد و بر گشت به طرفم و گفت:- باشه! :چي باشه؟؟ :مگه بوس نمي خواستي ؟بيا! اروم رفتم نزديكش و اروم لباشو بوسيدم...خواستم ول كنم ولي اون ول نمي كرد !!! بهتر! منم ادامه دادم!داشتم بوسش مي كردم كه گفت :-خب ديگه بسه! بيا صبحونه بخوريم! باهم سر ميز نشستيم و صبحونه خورديم...وقتي تمام شد گفتم:- خب خانوم خوشكلم !در اين صبح جمعه ي زيبا چه كار ميخواي بكني؟ : نميدونم بريم بيرون!! :بيرون كجا؟ :هر جا! :خب پاشو بپوش تا بريم! الناز از سر ميز بلند شد و به طرف اتاق حركت كرد وگفت:-ظرفا رو هم جمع كن! اي خدا!!!ظرفا رو جمع كردم و شستمشون و رفتم تو اتاق..الناز با حوله اي كه دورش پيچيده بود روبروي اينه نشسته بود و داشت موهاشو خشك ميكرد...اين دختر قصد داره منو ديوونه كنه! بي توجه بهش به سمت كمد لباسا رفتم و يه تي شرت مشكي با يه شلوار جين خاكستري بيرون اوردم و تنم كردم...داشتم بلوزم رو مي پوشيدم كه متوجه نگاه الناز به خودم شدم...لبخندي زدم و گفتم:- به چي نگاه ميكني خانومم؟؟ :به تو! :خب مورد پسند واقع شدم؟ الناز اومد جلو و گفت:- بله! بغلش كردم و گفتم:- قربونت برم من! بدو لباساتو بپوش با اين حوله وايسادي جلو من كه منو ديوونه كني؟ لبخند جذابي زد و گفت:- باشه..پس برو بيرون تا لباسامو بپوشم! : يني چي؟ تو منو در حال لباس عوض كردن ديدي و پسنديدي...حالا نوبت منه كه بپسندم! پوفي كرد و گفت: شهاب خيلي لوس و بي جنبه اي! يكم تو روت ميخندم پررو ميشيا!برو بيرون! :خيله خب رفتم...ولي يادت باشه من هنوز تو رو نپسنديدما! :تو غلط كردي ! :حالا! اومد كه بزنتم كه زود از اتاق رفتم بيرون و درو بستم...اووف عجب گيري افتاديم به خدا!!! تو اينه راه رو مشغول ور رفتن به موهام شدم ...نگا تو رو خدا چشام چه زيرش سياهي افتاده ....همش تقصير اين الناز پرروئه! من عادت دارم تا ظهر بخوابم حالا اين منو ساعت ٥ صب بيدار كرده ! با صداي الناز به خودم اومدم...الناز:-بابا دل بكن از خودت!!! با لبخند نگاهي به تيپش انداختم...به به چه كرده اين عخش ما!!!رفتم جلو و دستامو دور كمرش حلقه كردم و گفتم:- خب الي جون چي كار كردي؟چرا دل ما رو بردي؟؟ :شهي جون كاري نكردم!بريم ديگه! با هم سوار ماشين شديم و راه افتاديم... : خب ميخوام ببرمت شهربازي!نظرت؟ الناز از شدت ذوق داد زد: واي شهاب تو بهترين شوي دنيايي! خنده اي كردم و گفتم:ميدونم! ولي اين وقت صب جايي باز ني فعلا بريم پياده روي! :باشه! دم يه پارك نگه داشتم و با هم پياده شديم...دست الناز رو گرفتم اونم دستمو فشار داد...با هم وارد پارك شديم... در حالي كه در جا ميزدم گفتم:-خب از كجا شروع كنيم؟؟؟ الناز نگاهي به دور و برش انداخت و گفت:- من كه ميرم دوچرخه ديگه ببين خودت ميخواي چي كار كني! :خو منم ميام دوچرخه! باهم رفتيم طرف دوچرخه و حسابي ورزش كرديم...وقتي كارمون تمام شد ساعت دوازده و نيم بود... : خب الناز بريم ديگه ها؟؟ :اره بريم خيلي خسته ام... سوار ماشين شديم و به طرف يه رستوران روندم... :اووووف شهاب يه اهنگ بذار حوصله ام سريد! : جانم خانومي؟ چي ميخواي برات بذارم؟؟ يه نگاهي بهم كرد و گفت:- تو كه ميدوني چرا مي پرسي؟؟ خنده اي كردم و دكمه ي پلي رو زدم... و اهنگ چقد خوبه رو گذاشتم... الناز:- اي ول من عاشق اين اهنگم!!! و بعد شروع كرد به خوندن با اهنگ... : چقد خوبه/موزيكم تا خود صب مي كوبه/ دستات چرا از دس من دوره؟/ خوش ميگذره به هر كي بينمونه!/ اي جونم چه صدايي داره اين الناز من! از خود ملوني هم بهتر ميخونه!!! با اينكه ٥ ماه بود عروسي كرده بوديم ولي اين اولين باري بود كه صداشو در حال اهنگ خوندن ميشنيدم!!! اي خدااااا! چقد من اين دخترو دوس دارمممم!!! رستوران ناهارمون رو خورديم و تصميم گرفتيم بريم شهر بازي...
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 79
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 128
  • بازدید ماه : 405
  • بازدید سال : 5,672
  • بازدید کلی : 172,016
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ دانلود بازی کامپیوتر PC روز بخیر شب بخیر