close
تبلیغات در اینترنت
قسمت اول رمان (Heart Attack)
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

Heart attack ـ آتریسا بدووووو دیر شداااا!! ـ باشه باشه اومدم... به سرعت جت لباس پوشیدم و از در اتاقم زدم بیرون...الیسا دم در اتاقم وایساده بود...روز اول دانشگاه چه تیپی زده بوداااا!با دیدنم لبخندی از روی رضایت زد و گفت: ـ مثل همیشه خوجِل شدی... ـ مرررسی! توأم دست کمی از من نداریا! ـ مرسی! و دستمو…

قسمت اول رمان (Heart Attack)

viana بازدید : 71 سه شنبه 24 تير 1393 زمان : 9:12 نظرات ()

Heart attack

ـ آتریسا بدووووو دیر شداااا!!

ـ باشه باشه اومدم...

به سرعت جت لباس پوشیدم و از در اتاقم زدم بیرون...الیسا دم در اتاقم وایساده بود...روز اول دانشگاه چه تیپی زده بوداااا!با دیدنم لبخندی از روی رضایت زد و گفت:

ـ مثل همیشه خوجِل شدی...

ـ مرررسی! توأم دست کمی از من نداریا!

ـ مرسی!

و دستمو گرفت و از پله ها اومدیم پایین...مامان توی آشپزخونه بود....داد زدم:

ـ روشاااا جون بای بای!

مامان داد زد:

ـ وایسید...

دم در وایسادیم  و مامان از زیر قرآن ردمون کرد...پیشونی هردومون رو بوسید و گفت:

 ـ موفق باشید خوشگلای من!

من و الیسا لپشو یه ماچ آبدار کردیم و هردو همزمان گفتیم:

ـ مرســــــــی!

و خدافظی کردیم و از در زدیم بیرون...خیلی استرس داشتم...سوار ماشین الیسا شدیم و حرکت کردیم....چراغ قرمز شد و الیسا ترمز زد...یه ماشین مشکی که توش پر از پسر بود کنار ماشینمون ترمز زد...راننده ماشین شیشه ماشینو پایین کشید ...منم به تقلید از اون شیشه ی سمت خودمو پایین کشیدم...پسره گفت:

ـ به به عجب هلو هایی!

منم پوزخندی زدم و گفتم:

ـ به بـــــــــــه! عجب جوجه فوکولی هایی! الیسا اینارو ببین!

و زدم زیر خنده که حرصشون بیشتر در بیاد! الیسا خم شد و اومد سمت پنجره ی من و گفت:

ـ گلابیا مزاحم نشید!

و هردو شیشه هارو بالا کشیدیم....الیسا 2 تا بوق براشون زد و حرکت کردیم...چیزی به دانشگاه نمونده بود...10مین بعد رسیدیم...از ماشین پیاده شدیم...دم در دانشگاه پر از پسر و دختر بود...خیلی ذوق داشتم...همیشه عاشق محیط دانشگاه بودم...خیلی باحال بود...منو الیسا وارد حیاط داشنگاه شدیم و روی یکی از صندلی ها نشستیم...گفتم:

ـ چقدر اینجا شلوغه! همه تو هم وول می خورن!

ـ اره والا!

بعد از 5مین بلند شدیم و وارد کلاس شدیم...منو الیسا دو تا صندلی کنار همو انتخاب کردیم و نشستیم...هنوز استاد نیومده بود...دستمو گذاشتم زیر چونه م و داشتم بچه هارو نگاه می کردم...نصف بیشتر کلاسمون پسر بودن! خدا به دادمون برسه...داشتم نقاشی های روی صندلیمو نگاه می کردم که احساس کردم کسی بالا سرمه....سرمو بلند کرد که چشمم به جمال راننده اون ماشین مشکیه روشن شد...ابروهامو بالا انداختم و گفتم:

ـ ببین کی اینجاست! جوجه فوکولی معروف خودمون!

الیسا سریع سرشو بلند کرد و نگاش به پسره افتاد اما توجهی نکرد و روشو برگردوند...پسره گفت:

ـ هلوی خودم چطوره؟

ـ از تو بهترم...کاری داشتی؟!

ـ نـــــــه! اومدم هلوی خودمو ببینم!

پوزخندی زدم و گفتم:

ـ برو اونور بزار باد بیاد فوکولی! هلوی خودم! هه!

فوکولی با تعجب گفت:

ـ برم؟

ـ پ ن بمون! هررررری!

پسره رفت کنار و گفت:

ـ پشیمون میشی!

ـ هه!

و رفت...الیسا گفت:

ـ بیکاری باهاشون کل کل میکنی؟

ـ اره دیگه بیکارم!

الیسا پوزخندی زد و گفت:

ـ خوبه خودتم اعتراف می کنی!

به حرفش توجهی نکردم و استاد اومد تو....یه مرد کچل حدوداً چهل ساله....مرد باحالی بود...بعد از 2 ساعت کلاسش تموم شد...رفتیم تو حیاط و یه قهوه خوردیم...الیسا رفت که بره تو کلاس...هنوز یه ربع وقت داشتیم...من خودم تنهایی توی حیاط موندم و شروع کردم حیاط رو دید زدن...بعد از 5 مین دید زدنم تموم شد و از سر ناچاری راه افتادم سمت کلاس...داشتم از پله ها بالا می رفتم که محکم خوردم به یکی...

سرمو بلند کردم که ببینم کیه که....!

که چشمم به یه هلوتر از خودم افتاد...چشماش عجب سگی داشت...پسره گفت:

ـ خانوم حواست کجاس؟

طلبکار دستمو زدم به کمرم و گفتم:

ـ حواس من کجاس؟ رفته دَدَر دودور!

پسره پوزخندی زد و گفت:

ـ برو کنار‍...

رفتم گوشه ی پله وایسادم تا بره...داشت پاشو می ذاشت رو پله ی بعدی که یه زیر پایی خوشگل ناناز براش گرفتم...با مخ خورد روی زمین...سه تا پله ی مونده ارو قِل خورد وافتاد کف زمین...چنان قهقهه ای زدم که دلم درد گرفت...پله هارو رفتم پایین...هنوز روی زمین ولو بود...دولا شدم و گفتم:

ـ حواست کجاس آقا؟!

سرشو بلند کرد . یهو دیدم بالای سرش داره خون میاد...خونش کم بود...مهم نیس ...یه زخم کوچیکه دیگه! خودش حواسش نبود...

با چشمای خشمگینش زل زد تو چشام...پوزخندی زد و گفت:

ـ بچرخ تا بچرخیم!

 چرخی زدم و گفتم:

ـ خب من چرخیدم...نوبت شماس! بچرخ دیگه!

چشماش گرد شد....از این همه پررویی من تعجب کرده بود....دیگه واینسادم و فرار و به قرار ترجیح دادم....فقط این صدا رو ازش شنیدم:

ـ زبونتو کوتاه می کنم...

توجهی نکردم و به سمت کلاس راه افتادم...لبخند پیروزمندانه ای روی لبام بود...نشستم روی صندلی که الیسا گفت:

ـ باز چیکار کردی زلزله؟

تموم ماجرا رو برا الیسا تعریف کردم...مرده بود از خنده...یکی از بچه ها که وسط کلاس ول بود گفت:

ـ‌ بچه ها استاد اومد!

همه ساکت نشستیم و منتظر ورود استاد شدیم...اما...همین که استاد اومد تو چشام چهار تا نه 500 تا شد!

اینکه همین پسره اس که باهاش دعوا کردم! این و استاد بودن؟! اصلاً‌ بهش نمی خوره! خدا به دادم برسه...

نیش دخترای کلاس تا حلزونی گوششون وا شده بود...استاد کیفشو گذاشت روی میزش...با یه نگاه کل کلاسو دید زد و تا نگاش افتاد به من پوزخند زد...اِی کصافطط !

بالای سرش هنوز خونی بود...رفت سمت تخته و یه بسم ا... نوشت...شروع کرد به حضور و غیاب کردن...من هنوز تو شوک این بودم که واقعاً‌این استاد ما بود؟

به اسم من رسید گفت:

ـ آتریسا رادمهر...

از بس که شوکه شدم اصلاً نفهمیدم...یه بار دیگه اسممو صدا زد اما من جواب ندادم...گفت:

ـ آتریسا رادمهر نداریم؟

الیسا یه نیشگون ازم گرفت و به زور از جام بلند شدم...گفتم:

ـ منم استاد...

بهم یه نگاه کرد ...پوزخندی زد و گفت:

ـ مشکل شنوایی دارین؟!

کل کلاس زدن زیر خنده! بیشور کصافط ! دارم برات! پررو گفتم:

ـ نه استاد...سالمِ سالمم! مرسی از اینکه نگرانم شدید!

و نشستم سرجام! الیسا کنار گوشم گفت:

ـ خیلی پررویی!

خندیدم...برگه ی حضور و غیاب رو گذاشت توی کیفش و گفت:

ـ خب بچه ها! من فرزان اطهری هستم...26 سالمه و توی کارم خیلی جدی ام پس توی کلاس من مسخره بازی موقوفه! توی کلاس من نمک نریزید...خودتون میدونید که درس سختی رو بهتون درس میدم...پس خواهشاً جدی باشید...

یه دختر مو بلوند که روی صندلی ردیف اول نشسته بود گفت:

ـ اِوا استــــــــــاد! پیشونیتون چی شده؟!

از این عشوه شتریا بودا!!!! فرزان گفت:

ـ چیز مهمی نیست!

عشوه شتریه گفت:

ـ استاد نگرانم نکنید!

فرزان اخمی کرد و گفت:

ـ بیرون...

یعنی حاااااااااااااااال کردمــــــــــــــــــا!!! آفــــــــــرین! کارت درسته فِری!

دختره با همون عشوه گفت:

ـ چـــــی استاد؟

ـ گفتم بیرون...سریع...

دختره گفت:

ـ مگه من چیکار کردم استاد؟

فرزان خیلی سرد و جدی گفت:

ـ گفتم که حرف اضافه تو کلاس ممنوعه!

بعدش صداشو بالا برد و گفت:

ـ گفتم یا نــــــــــــــــــــه؟

دختره گفت:

ـ ببخشید...

ـ بخششی در کار نیست! لطفاً وقت کلاس منو نگیرید...بیرون!

عجب ابهتی داشت! کل کلاس لال شد! دختره رفت بیرون و 2 ساعت بعد کلاسش تموم شد...

بعد از اتمام کلاسا با الیسا از کلاس خارج شدیم و به خونه رفتیم....الیسا منو به خونه رسوند و قرار شد فردا من ماشین بیارم...ازش خدافظی کردم و وارد خونه شدم....

درو باز کردم و طبق معمول با داد گفتم:

ـ اهـــــــــــــل خانــــــــه! جمیعاً سلام و علیکم!

مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

ـ به به سلام خوشگل مامان! دانشگاه خوب بود؟

ـ سلام روشا جونم!آره عالی بود! رادین و آرمان کوشن؟

ـ سرکار....ساعت 10 میان...

ـ اوکی....وااااااای نمی دونی مامی چــــــــــــی شد!!

مامان نشست رو مبل و گفت:

ـ چی شده؟

کل ماجرای فرزان و اون پسر جوجو فوکولی ارو تعریف کردم...روشا مرده بود از خنده! هردومون از ته دل می خندیدیم....مامان زد به کمرم و گفت:

ـ دمت گرم آتی! دُخر خودمی دیگه!

و بعد با هم زدیم زیر خنده...مامان یه ماکارونی خوشمزه درست کرده بود...غذارو خوردم و بعد الهه جون و الیسا اومدن خونه امون...

رفتم دم در و منتظر وایسادم...مادر و دختر خوشگل بودن!

الهه و الی از پله ها بالا اومدن....داد زدم:

ـ ســـــــــلام و علیکم الهه جوووون خودم و الی خل خودم....

الهه رسید دم در...بغلم کرد و گفت:

ـ سلام جیگر خوبی؟

ـ عالیـــم!

مامان اومد دم در به استقبال الهه....نشسته بودیم روی مبل و غیبت می کردیم! بحث به فرزان رسید! رو کردم به مامان و گفتم:

ـ راستی روشا انقده خوشگله که نگو!

الهه گفت:

ـ تو تا کی می خوای مامانتو به اسم صدا کنی؟

ـ تا هروقت که دلم بخواد!

مامان گفت:

ـ اتفاقاً من دوست دارم روشا صدام کنه تا مامان!

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 61
  • باردید دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 61
  • بازدید ماه : 461
  • بازدید سال : 1,864
  • بازدید کلی : 170,109
  • کدهای اختصاصی

    قالب وبلاگ