close
تبلیغات در اینترنت
رمان تو رو نمیخوام
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

داد زدم :-نمیخوااااااام ..شراره از جاش بلند شد و گفت :شراره : چی داری میگی ماتینا ؟ مگه آوید چشه ؟!..-ولم کن بابا .. دوهفته اس داری تو گوشم ویز ویز میکنی که منو از این خونه بندازی بیرون ...من که میدونم ... از اولم قصدت همین بود ... منو از خونه بندازی بیرون و شیرجه بزنی تو اموال بابام ..از جاش بلند شد و گفت :شراره : بفهم چی داری میگی ماتینا ... بابا هم به طرفداری از اون از جاش بلند شد و گفت :بابا : گمشو برو تو اتاقت ماتینا ...-اگه مامانم زنده بود هیچوقت بهت اجازه نمیداد با من اینکارو کنی .. اینبار…

رمان تو رو نمیخوام

gazalmehri بازدید : 175 سه شنبه 24 تير 1393 زمان : 18:49 نظرات ()
داد زدم :
-نمیخوااااااام ..
شراره از جاش بلند شد و گفت :
شراره : چی داری میگی ماتینا ؟ مگه آوید چشه ؟!..
-ولم کن بابا .. دوهفته اس داری تو گوشم ویز ویز میکنی که منو از این خونه بندازی بیرون ...من که میدونم ... از اولم قصدت همین بود ... منو از خونه بندازی بیرون و شیرجه بزنی تو اموال بابام ..
از جاش بلند شد و گفت :
شراره : بفهم چی داری میگی ماتینا ... 
بابا هم به طرفداری از اون از جاش بلند شد و گفت :
بابا : گمشو برو تو اتاقت ماتینا ...
-اگه مامانم زنده بود هیچوقت بهت اجازه نمیداد با من اینکارو کنی .. 
اینبار بابا تشر زد بهم :
بابا : گفتم برو تو اتاقت ..
با عصبانیت گوشیمو از روی مبل برداشتم و دوییدم سمتِ اتاقم ... 
در اتاقو کوبیدم به هم ... صدای بابا رو شنیدم :
بابا : پاشو برو بهش بگو ..
شراره : الان ؟!..
بابا :آره ..همین الان ...
گوشیمو پرت کردم رو تخت و خودمم دراز کشیدم روش ...
بعد از چند دقیقه در اتاقم توسط شراره باز شد :
-مگه نگفتم در بزن ؟
شراره بدون توجه به حرفم گفت :
شراره : آوید داره میاد دنبالت برید آزمایش بدید ..آمـــ...
از تخت پریدم پایین و گفتم :
-چییییی ؟؟
شراره : آوید داره میاد دنبالت ..آماده باش..
درو بست ...
افتادم رو زمین ...
-مامان ....ببین چکارم دارن میکنن ؟؟ کجایی ؟؟؟
اشکام ریختن از چشام بیرون ....
بابای من نوبرش بود ...بدون اینکه از من جواب بخواد گفته بود ماتینا گفته جوابم مثبته و از آرید خوشم اومده .....
آخه من شوهر برا چیمه ؟؟ ... چرا ؟؟!!..چرا میخوان منو به زور شوهر بدن ؟
فقط به خاطر پول ...
من که میدونم همه ی اینا زیر سر شراره اس ..
اگه مامانم بود عمرا میذاشت با من اینطوری رفتار کنن ...
اونم ....اونم توی 20 سالگیم..
توی اوج جوونیم
چی گفت ؟؟ گفت آوید داره میاد دنبالم بریم آزمایش بدیم ؟؟
به همین راحتی ؟ به همین راحتی دارن آزادیمو ازم میگیرن ؟
آخه بگو یه دختر بیست ساله ازدواج برای چیشه ؟؟!!..
هنوز نمیدونستم اوید چند سالشه ..حالا خوبه تو بحثام با بابا و شراره اسمشو فهمیدم ...قبلا اسمشم نمیدونستم ...
من چقدر دوست داشتم برم دانشگاه ..اما اگه ازدواج کنم.. رویای مهندس شدن رو باید با خودم به گور ببرم ... مهندسی بی مهندسی ... 
صدای زنگ از جا پروندم .. یعنی به این زودی رسید ؟!..
بابا درو باز کرد و تشر زد :
بابا : تو که هنوز نشستی کف اتاق ..پاشو .. 
مکث کرد :
بابا : بت میگم پاشووو .
ایستادم سر پا .. ولی هیچی نگفتم ..
بابا : تو که هنوز آماده نشدی ..این پسره سه ساعته ایستاده دم در .. 
سه ساعت ؟!.. هنوز یه دقیقه هم نشده بخدا ..
بابا : پاشو آماده شو دیگه ..
-آماده شم برا چی ؟
بابا : آماده شو بریم خیابون خرید .. مسخره بازی در نیار .. نیم ساعت دیگه باید اونجا باشید ..
-آزمایشگاه رفتن مال کساییه که قراره ازدواج کنن ..من که قصد ازدواج ندارم ..
داد زد :
بابا : تو گوه میخوری ..
شراره بازوی بابا رو گرفت و گفت :
شراره : بهادر جان خودتو کنترل کن ...
بابا یه نگاهی بهش انداخت که اشک رو تو چشمام جمع کرد ..همیشه مامانو اینطوری نگاه میکرد ..
بابا : آخه این دختر ...
شراره پرید وسط حرفش و گفت :
شراره : تو برو پایین .. من میارمش
بابا : باشه ..ولی ماتینا ... فقط پنج دقیقه وقت داری ..
شراره : باشه ..
داد زدم :
- چی چیو باشه ؟ من با اون پسره چلغوز هیچ گورستونی نمیرم ..
بابا : گمشو از جلو چشام ..برو لباساتو بپوش ..
شراره : بهادر جان ..شما برو پایین..
به زور بابا رو فرستاد پایین .. رفت سمت کمد و یه مانتوی مشکی درآورد با شلوار لی قرمز ... یه شال قرمزم در آورد و گذاشت جفتش ...
شراره : ببین ماتینا ... سریع لباساتو میپوشی .. به این فکر کن .. شاید خونتون بهم نخوره .. اینقدرم باباتو اذیت نکن ...من میرم بیرون .. سریع تو هم میای ...
از اتاق رفت بیرون و درو بست .. 
دوییدم سمت پنجره .. پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم ... یه سورنتوی سفید ایستاده بود جلوی در ...حتما همون پسره اس دیگه ...
رفتم سمت تخت ... لباسارو پوشیدم ... 
یکمی هم آرایش کردم ... عینک آفتابی مشکی مو زدم به چشمام و از اتاق زدم بیرون ... 
شراره : توی یه سورنتوی سفید منتــــ...
بدون توجه به بابا و شراره از خونه زدم بیرون .. و رفتم سمت اون ماشین ..
درو باز کردم و نشستم ...
-سلام ..
نگاه کوچیکی بهم انداخت و ماشینو روشن کرد و گفت :
آوید : سلام ..
حرکت کرد ..
واقعا چطور شد ؟ چطور شد که من راضی شدم لباس بپوشم و برم آزمایشگاه ..؟
شاید تحت تاثیر حرفای شراره قرار گرفتم ..
واقعا اگه خونمون بهم نخوره چقدر خوب میشه ..
آوید : فکر نمیکردم بیای ..
نگاهش کردم و گفتم :
-نمیخواستمم بیام .. مجبورم کردن ..
آوید : واقعا ؟
-پس چی ؟ فکر کردی با میل خودم اومدم و الان از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم ؟
آوید : ولی من خیلی خوشحالم ..
-به درک ..
آوید : برای اینکه به تمام اون چیزایی که آرزوشونو دارم خواهم رسید ..
-به سلامتی ایشالله ..
صدای آهنگ بندری روی مُخم بود .. 
-میشه کمش کنی ؟
نگاهی بهم کرد و گفت :
آوید : نه ..
-کمش کن ..
آوید : من نمیتونم بدون آهنگ با ولوم زیاد رانندگی کنم ..
-به من چه .. 
با حرص کمش کردم ... سریع با کنترل زیادش کرد .. دوباره کمش کردم .. باز اون زیادش کرد ..
اعصابم داغون شده بود ...
با عصبانیت خاموشش کردم .. 
باز روشنش کرد .. 
کم مونده بود جیغ بزنم ... خاموشش کردم و قبل از اینکه اجازه ی انجام کاری رو بهش بدم پخشو درآوردم و پرتش کردم توی داشبورد
آوید : آروووم .. میشکنه ..
-به من چه ... مگه ضبط ماشینِ منه ؟
آوید : نه ... ضبط ماشینِ شوهرته ...
جیغ زدم : 
-خفه شووووو ..
با عصبانیت نشستم سر جام و رومو کردم سمت شیشه و به افراد در حال رفت و آمد نگاه کردم ..
خوشبحالشون ...اینا چقد راحتن ..
آوید : ببین ...
با صداش سریع سرمو بلند کردم ... و نگاش کردم :
آوید : ببین بهتره از همین الان حد خوتو بدونی ...من از کسی که به هر دلیلی بهم بی احترامی کنه متنفرم ..
-یعنی من دیگه ..؟
آوید : از تو که کلا متنفرم ... 
-چه جالب ..اتفاقا منم از تو متنفرم .. 
نگام کرد ..هیچی نگفت ..
بالاخره رسیدیم .. زودتر از اون پیاده شدم .. 
پیاده شد و در ماشینو قفل کرد .. بدون اینکه منتظرش بمونم رفتم توی سالن .. سریع خودشو رسوند بهم .. نشستیم روی صندلی های آبی رنگ سالن ...
باید اسممونو میخوندن .. جفتم نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد ... زی چشمی بهش نگاه کردم ..
موهای مشکی فشن .. ابروهای پر و دست نخورده ..
چشمای کشیده مشکی ... بینی یکم گوشتی ..البته به چهره اش میومد و ضایع نبود ... لبای معمولی ..
قیافه اش بد نبود .. خوب بود ..ولی به من چه ... 
مبارکِ صاحابش ..
هر چی بود به پای من نمیرسید که...
موهای مشکی پر داشتم که اکثر اوقات فر بودن ... ابروهای هشتیِ که صورتمو کشیده تو نشون میداد ...
چشمای خاکستری که خودم عاشقشون بودم ..لبای قلوه ای ... گونه هامم برجسته ... و بینیم ... خودم که عاشقشم .. دقیقا بینی مادرمه ... 
استخونی و سر بالا ...
چهره ام خوب بود ... 
از اوید بهتر بودم ...
اسممونو خوندن .. بلند شدیم ..اون رفت سمتِ آقایون و منم رفتم سمتِ خانوما ...
دختر قبلی چنان جیغ و دادی را انداخته بود که هیچکس نمیتونست کنترلش کنه ... 
بالاخره هر طوری که بود ازش خون گرفتن و من نشستم روی صندلی و آستین مانتومو زدم بالا .. 
هیچوقت از آمپول و آزمایش و سرنگ نمیترسیدم ...
دو دقیقه طول کشید تا ازم خون گرفتن ... 
پنبه رو گذاشتم رو دستم و آستین مانتومو کشیدم پایین ..
آوید بیون منتظرم بود ... 
با دیدنم پنبه ی روی دستشو انداخت توی سطل آشغال جفتش و رفت سمتِ درب خروجی سالن ..
منم پنبه رو توی سطل پرت کردم و رفتم بیرون .. 
رفتم و سریع نشستم توی ماشین ...یکمی سرم گیج میرفت ... 
آوید هم رفت سوپری و چند دقیقه بعد با یه ابمیوه پرتقال برگشت ... آخ خداروشکر حداقل به فکرم بود که باید بعد آزمایش یه چیزی بخورم ...
نشست توی ماشین و با نی درِ پاکتشو باز کرد و شروع کرد به خوردن ..
کصصصصصاااافططططط .. برای خودش خریده بود ؟!..
وقتی دید دارم نگاش میکنم 
پاکتِ خالیه آبمیوه شو مچاله کرد و انداخت روی صندلی عقب و گفت :
آوید : چیه ؟!.. تو هم میخواستی ؟
با حرص گفتم :
-نه خیر ... نمیخوام .. 
آوید : اگه میخوای برو بخر ..منتظرت میمونم ..
چقدر این پرروئه ..
-نه ..راه بیفت ..
پوزخند و گفت : 
آوید : راه بیفت ... یه جور میگه راه بیفت انگار من راننده شخصیشم ..
-نیستی ؟!..
با یه حالت مسخره گفت :
آوید : ما خاکِ پای شماییم خانم خانما ...راننده چیه ؟
-فقط ازت یه چیزی میخوام ..
آوید : بگو همسر عزیزم ..
با عصبانیت گفتم :
-ازت میخوام خفه شی ...
نگام کرد ...با چشاش داشت میگفت " دارم برات " 
اما اگه اون برام داشته باشه منم بدتر براش خواهم داشت و حالشو میگیرم ..
یکمی از راهو رفته بودیم .. که بی هوا پرسید : 
آوید : راستی تو چند سالته ؟!..
-چرا ؟!..
آوید : میخوام ببینم چند سال از زنم بزرگترم ..
دندونامو ساییدم رو هم و گفتم :
-بیست سالمه
با تعجب برگشت سمتم و گفت :
آوید : تو واقعا ..واقعا بیست سالته ؟!..
-بله .. 
آوید : اصلا بهت نمیاد ... بزرگتر میزنی ...
-قیافه ام بزرگ نشونم میده و من ازش راضیم ..
آوید : خوبه ..
کنجکاو شده بودم بدونم اون چند سالشه ... 
-تو چی ؟!..
بی تفاوت گفت :
آوید : بیست و نه ..
-واااااااااای ... بیست و نه ؟!.. 
آوید : چته ؟!..
-یعنی تو نه سال از من بزرگتری ؟
اوید : اشکالی داره ؟!..
هیچی نگفتم ...دوست نداشتم بیشتر از این باهاش حرف بزنم ...


 

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 12:21 ] [ تینـــا ]

[ یک نظر ]



ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 72
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 121
  • بازدید ماه : 398
  • بازدید سال : 5,665
  • بازدید کلی : 172,009
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ دانلود بازی کامپیوتر PC روز بخیر شب بخیر