close
تبلیغات در اینترنت
رمان من تو رو نمیخوام
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

جلوی خونه ایستاد بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم .. اعصابم ریخته بود بهم ... همین دو ساعت از دست این پسره کلافه شدم ... زنگو زدم ..درباز شد .. رفتم تو ..حیاط بزرگ خونمون روبروم بود .. همیشه عاشق این حیاط بودم .. آلاچیق رنگ و رو رفته ای هم وشه ی حیاط بود .. همیشه با مامانم مینشستیم روش…

رمان من تو رو نمیخوام

gazalmehri بازدید : 144 سه شنبه 24 تير 1393 زمان : 18:51 نظرات ()

جلوی خونه ایستاد بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم .. اعصابم ریخته بود بهم ... همین دو ساعت از دست این پسره کلافه شدم ... 
زنگو زدم ..درباز شد .. رفتم تو ..حیاط بزرگ خونمون روبروم بود .. همیشه عاشق این حیاط بودم .. 
آلاچیق رنگ و رو رفته ای هم وشه ی حیاط بود .. همیشه با مامانم مینشستیم روش و با هم حرف میزدیم ...
ولی ...با شراره ؟!..
عمرا .. این آلاچیق فقط مالِ من و مامانمه ... هیچ کس نباید بشینه روش ... 
رفتم توی خونه .. بابا نشسته بود جلوی تلوزیون و داشت چایی میخورد .. شراره هم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکرد ..
بوی خورشت فسنجون خونه رو برداشته بود .. غذای مورد علاقه ام ..میخواستن از دلم دربیارن ؟!..
عمرا .. 
غذا رو میخورم ..اما ... هیچوقت نمیبخشمشون ... 
بدون اینکه سلام کنم رفتم توی اتاقم ... 
در عرض پنج دقیقه لباسامو عوض کردم .. 
یه تاپ گردنی لیمویی پوشیدم با شلوار سفید .. 
رفتم توی آشپزخونه ..از توی یخچال آب میوه برداشتم و خوردم ... 
الهی بمیری ... خوب میمردی برای منم یکی میگرفتی ؟!..
ایشالله کوفتت شه ... 
شراره : آزمایش دادی ؟!..
لیوانمو گذاشتم روی کابینت و با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-عجب سوالایی میپرسیا ..
از آشپزخونه خارج شدم .. 
گوشیم داشت زنگ میزد .. 
شهدخت بود ... واااای الان چه حرصی بخوره این دخترررر ..
سریع جواب دادم ..
-به به ..سلااااام ..شهدخت بااانو ..
جیغ زد :
--ماتیناااااا .. بخدا میام خفه ات میکنم ..آشغاااااال ...
با ناز گفتم :
-شــــــــهدخت ..؟
--شهدخت و زهر مار ... شهدخت و کوفت .. شهدخت و دردِ بی درمون ...
-اِه ... بابا ... خودتو کنترل کن شهدختتتت ..
--خفه شوووو ماتیناااااا ..
خندیدم و گفتم :
-ببخشید ... چطوری ؟ چه خبر نیاز جونم ؟!..
نیاز : آهاااااااا ..حالا شـــــــــد .. خوبم ..ممنون .. تو چه خبرا ؟ شوهرت چطوره ؟
بعدشم خودش بلند بلند خندید ..
-هه هه هه .. با نمک ... 
نیاز : حالا واقعا ..اون ... چییییز ... ای باباااااا ..
-چت شده ؟!..
نیاز : بابا اسم این شوهر ور پریده ات چیه ؟
خندیدم و گفتم :
-شوهر و زهر مار .. آوید ... بعدم دفعه آخرت باشه هی شوهر شوهر میکنی ...
نیاز : وقتی تو میگی شهدخت منم مجبور میشم بگم شوهر ... از هر دست بدی از همون دست پس میگیری ..
-خوب تقصیر باباته ..
نیاز : وااااای .. آآآره .. آخه یکی نیست بگه بابای من ... عزیز من .. قربونت برم الهی ..آخه اینم اسم بود تو واسه من انتخاب کردی ؟!!.. نه ..نه واقعا این اسمِ ؟؟ شه دخت ...
بعدم عق زد .. 
بلند خندیدم و گفتم :
-تو چرا نمیری اسمتو عوض کنی ؟ تو که دیگه 20 سالته مشکلی نداری
نیاز : ببین ماتینا .. به بابام گفتم..ولی خب .. اجازه نمیده..میگه همین اسمی که برات انتخاب کردیم چشه که میخوای بری اسمتو بذاری نیاز؟؟ ... 
خندیدم و گفتم :
-بمیری الهییییی نیاز .. مردم از خنده ..
نیاز : پس من قطع میکنم مزاحمت نمیشم ...
-کثافت ...
قطع کردم ...
تنها دوست صمیمیم توی این دنیا نیاز یا همون شهدخت بود ...
تو عمرم بیشتر از همین یه نفر نتونسته بودم با کسی دوست بشم ... دخترا خیلی سوسول بودن ..منم دنبال یه دختر مثل خودم بودم ...که .. سال اول دبیرستان با نیاز آشنا شدم ..و تا الان هم با همیم و واقعا دختر خوبیه 

**
شراره : ماتیناااااااا ... بیا ..بیا غذا بخور ..
داد زدم :
-اشتها ندارم ..
شراره : بیا بخور شب مهمونی دعوتیم ..
با شنیدن این حرف کنجکاو شدم ... چند دقیقه ای گذشت که از اتاق زدم بیرون ...
یه راست رفتم توی آشپزخونه .. بابا و شراره داشتن غذا میخوردن ..منم نشستم و یکمی غذا کشیدم و بازی بازی کردم .. 
-بگو دیگه کجا دعوتیم ..
بابا : غذاتو بخور ..
بی حوصله یه قاشق خوردم ...
-بگو دیگه چی شده ..
بابا : شب مهمونیم ..
شراره به جای بابا گفت :
شراره : خونه ی مادر آوید ..
خونه ی مادرِ آوید ؟ من ؟؟باید برم ؟عمرااااااااا
قاشقمو گذاشتم روی میزو گفتم :
-من نمیام ..
بابا داد زد : 
بابا : یعنی چی نمیام ؟ دیگه داری شورشو درمیاری ماتینا..
-خوب من بیام اونجا چکار کنم ؟
بابا : مثل اینکه اونا تورو دعوت کردنا ..
از جام بلند شدم و گفتم :
-پس اگه منو دعوت کردن لازم نیست شما بیاید .. 
شراره : یعنی چی ماتینا ؟!..
-یعنی حاضرم تنها برم ..اما نه با شما ..
شراره خواست اعتراض کنه که بابا یه نگاهی بهش کرد ک درجا خفه شد ..
بابا : باشه ..برو آماده شو ...برات آژانس میگیرم ..
بیاااا ..اومدم درستش کنم خراب تر شد .. حالا باید برم خونه شون ؟
بابا : برو حاضر شو دیگه..
با عصبانیت از آشپزخونه زدم بیرون .. 
حالا باید چکار کنم ؟!.. با خودم گفته بودم میگم تنها میرم بابا هم نمیذاره و میگه یا با هم یا نمیریم ..اما ...
حالا قرار بود تنها برم .. 
یه مانتوی مشکی پوشیدم با شال آبی و شلوار لی یخی .. کفشای اسپرت سفید..
یه تیپ بی نهایت ساده .. با یه رُژ ساده ..
همـــیـــــن ..
از اتاق که رفتم بیرون بابا با دیدنم سریع گوشی رو برداشت و شماره گرفت :
بابا : سلام پسرم ..
-...
بابا : آره بیا دنبالش .
-...
یعنی زنگ زد به آوید ؟
بابا : نه ما نمیایم .. بهتره اولین بار خودش تنها بیاد ..
-...
بابا : باشه پسرم ..خداحافـــظ ..
بعد از قطع کردن تماس رو به من کرد و گفت :
بابا : بشین ..آوید گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه
-نیازی به اون نبود..خودم با آژانس میرفتم ..
هیچ جوابی از بابا نشنیدم .. 
همینم بیشتر حرصمو درآورد ..

نیم ساعتش شد یک ساعت و هنوز نیومده بود ... با حرص با گوشیم کار میکردم..
نمیتونستم بهش زنگ بزنم و ببینم کدوم گوری مونده .. چون شماره شو نداشتم ..
نه اون شماره ی منو داره نه من مالِ اون ..
اومدم برم سمت تلفن که زنگ خونه رو زدن ..
اوید ایستاده بود و داشت به اطرافش نگاه میکرد..
بدون اینکه درو براش باز کنم داد زدم :
-اومد ... من رفتم..
بابا : مواظب خودت باش..
پوزخند زدم و گفتم : 
-چــــــشم .
از خونه زدم بیرون ..آوید با دیدنم سلام کرد و راه افتاد سمت ماشینش..
نشستم تو ماشین و گفتم :
-چقدر دیر اومدی ؟
ماشینو روشن کرد و گفت :
آوید : رفته بودم حمام ..
-آهااااااا ..
حرکت کرد ..
-میگم مادرت با سنِ من مشکلی نداره ؟
فقط گفت :
آوید : نه .
دوست داشتم درمورد خانواده اش بدونم .. 
-میگم ..چند تا خواهر و برادر داری ؟!..
آوید : یه خواهر ..
با شوق گفتم : 
-جدی ؟!.. چند سالشه ؟
آوید : همسنِ توئه ..
بی اختیار یه لبخندِ گنده نشست توی صورتم ..
نگام کرد و گفت :
آوید : خیلی خوشحال کننده بود ؟
سریع لبخندمو جمع کردم و گفتم :
-نه خیرم ..
رومو کردم طرف شیشه .. مثل همیشه تا پخشو روشن کرد آهنگ بندری پخش شد..من نمیدونم این چرا اینقدر از این آهنگا دوست داره ..
مگه ابی چشه ؟؟چرا ابی گوش نمیکنه ؟!..
-تو چرا ابی گوش نمیکنی؟
اوید : ابی هم گوش میکنم..ولی تو ماشین با بندری بیشتر حال میکنم ..
ماشینو نگه داشت و گفت :
آوید : پیاده شو رسیدیم ..
نگاهی به خونه شون انداختم..یه خونه تو مایه های خونه ی خودمون بود ...
هر دومون پیاده شدیم..
-ماشینو نمیاری تو ؟
آوید : بعدا میارمش .. فعلا حوصله ندارم ..
دیگه چیزی نگفتم ..زنگو زدیم..بعد از چند دقیقه صدای دختر جوونی اومد ..حتما خواهر آویده ..
--وااای آوید بمیری الهی چرا نگفتی زنت ایندر خوشگله ..؟ خیلی نامردی .. یعنی تو یه عکس نداشتی بهم نشون بدی ؟ ولی خوبه ..سوپرایز شدم ..
آوید : آوین جان درو باز کن بیایم تو .. بقیه حرفامونو تو خونه میزنیم ..
آوین ..اسمش قشنگ بود ..به دلم نشست ..فقط دوست داشتم ببینمش..
آوین بیاین تو ..بیاین تو ..
درو باز کرد و رفتیم توی حیاط خونه شون ..

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 14
  • بازدید امروز : 52
  • باردید دیروز : 18
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 52
  • بازدید ماه : 484
  • بازدید سال : 676
  • بازدید کلی : 167,020
  • کدهای اختصاصی

    قالب وبلاگ