close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق و دوستی:فصل اول
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

    رمان عشق و دوستی:(فصل اول:بازی سرنوشت)   _خانم....خانم!!....   _اوه...ببخشید....داشتین میگفتین باید برم سمت چپ و بعدش برم   داخله کلاسی که نوشته سی 2 ؟!....   _بله...درسته.....   _میشه یه سوال بپرسم؟....   _بله....   _شما اهله کجا هستید؟!....به نظر نمیاد انگلیسی باشید....   _خب چون من ایرانی هستم....   یه دفعه دیدم چشای سیاهش اندازه ی دو تا توپ شد و با هیجان   گفت   _واقعا؟؟!!.....   _ب...بله....چرا؟!...   _چون من هم…

رمان عشق و دوستی:فصل اول

angle بازدید : 249 چهارشنبه 1 مرداد 1393 زمان : 23:36 نظرات ()

 

 

رمان عشق و دوستی:(فصل اول:بازی سرنوشت)

 

_خانم....خانم!!....

 

_اوه...ببخشید....داشتین میگفتین باید برم سمت چپ و بعدش برم

 

داخله کلاسی که نوشته سی 2 ؟!....

 

_بله...درسته.....

 

_میشه یه سوال بپرسم؟....

 

_بله....

 

_شما اهله کجا هستید؟!....به نظر نمیاد انگلیسی باشید....

 

_خب چون من ایرانی هستم....

 

یه دفعه دیدم چشای سیاهش اندازه ی دو تا توپ شد و با هیجان

 

گفت

 

_واقعا؟؟!!.....

 

_ب...بله....چرا؟!...

 

_چون من هم ایرانی هستم......

 

حالا این دفعه چشای توشله ایه من اندازه ی یه توپ شد،اصلا

 

باورم نشد که این پسره قد بلند و سفید با موهای قهوه ای و

 

چشمایی که به سیاهی شب میمونن یه ایرانی باشه.

 

_و...واقعا؟؟؟؟؟......

 

_واقعا....من توی تهران زندگی میکنم.....

 

_منم همینطور.....

 

_اسمتون چیه؟!....اسم من ارمین دیریایی هستش....

 

_اسم من ستاره هستش....ستاره ارامون.....رشتم

 

خوانندگیه.....

 

_من رشتم اهنگ سازیه.....تقریبا یه ساله که این جا دارم درس

 

میخونم.....

 

خواست چیزی بگه که ناقوس،زنگ بزرگی که بالای برج وسط

 

دانشگاه اپولون قرار داشت به صدا دراومد.

 

_اوه زنگ خورد....از اشناییت خوشبخت شدم....

 

_منم همینطور....بای.....

 

_بای....

 

داشتم رفتنش رو تماشا میکردم و از بودن حداقل یه ایرانی توی

 

این دانشگاه خدارو شکر میگفتم که یکدفعه یادم اومد که کلاس

 

داشتم.(وااااااااییییی....کلاس حتما تا الان شروع شده....بهتره تا

 

استادم توی اولین روزم دعوام نکرده برم.....)دوان دوان رفتم

 

سراغ کلاسم.....(کلاس سی 2.....همینه!!!...)در رو باز کردم و

 

رفتم داخله کلاس.حدود 100 نفر داخله کلاس بودن،کلاسه انگار

 

موزه بود تا یه کلاس درس.همه انگار از هالیوود اومده بودن،

 

خیلی خوشکل بودن.از حالته گیج و متعجبم دراومدم و پیش دختره

 

مو سیاهی که بعضی از شاخه های موهاش رو قرمز کرده بود و

 

خلاصه بگم یه مانکن تمام عیار بود،نشستم.بعد از دو دقیقه استاد

 

اومد و شروع به معرفی و درس دادن کرد.بعد از 10 دقیقه دیدم

 

استاد داره درباره ی سختی و اسونیه رشته ی اهنگسازی توضیح

 

میده و اینجا بود که بلاخره سوتیم افتاد(اوه خدای من....یعنی من

 

کلاس اشتباهی اومدم؟....حالا چیکار کنم!!!....)به یاد دوران

 

دبیرستان افتادم که توی اولین روز مدرسم رفته بودم کلاس

 

اشتباهی و از ترس مسخره شدن چیزی نگفتم تا این که معلم فهمید

 

و بچه های اون کلاس تا یک ماه مسخرم کردن.(اوه.....نمی خوام

 

دوباره همچین اتفاقی بیافته....حالا چیکار کنم....چیکارکنم...)یه

 

فکری اومد توی ذهنم(بهتره یواشکی به استاد موضوع رو بگم،

 

حداقل بهتر از اینه که دوباره اون کابوس تکرار شه)دستم رو با ترس بردم بالا.

 

_استاد اجازه....

 

_بله....

 

_میشه با شما خصوصی حرف بزنم.....مهمه.....

 

_باشه بیا.....

 

رفتم پیشش و جریان رو بهش گفتم.واسه ی چند ثانیه خندید و بعد

 

با لبخند گفت

 

_اشکال نداره....واسه همه این اتفاق میافته.....راستش تو راه

 

درست رو اومدی ولی امروز مدیر تصمیم گرفت که کلاس سی 2

 

با کلاس سی 1 عوض بشه.کلاس بغلی که روش نوشته سی 1

 

کلاس توئه.....

 

با خوشحالی گفتم

 

ممنونم.....واقعا منو نجات دادید.....یه درخواست داشتم.....

 

_چه درخواستی؟!....

 

_برای بچه های کلاس یه بهونه بیارید و بهشون بگید که امروز

 

من نمیتونم بیام کلاستون.....

 

_باشه....

 

_ممنونم.....بای

 

_بای.....

 

از کلاس خارج شدم و رفتم کلاس سی 1.در رو باز کردم.(هر

 

دری رو باز میکنی،کلاسی رو قشنگ تر از قبلیه میبینی....واقعا

 

در عجبم که چطوری اومدم توی این دانشگاه.....)خواستم برم

 

بشینم که متوجه ی استاد شدم که داشت درس میداد.با استرس گفتم

 

_س...سلام.....من ستاره ارامون هستم.....

 

_خب ستاره خانم....میدونید که قوانین مدرسه چیه....هرکسی که

 

بعد از معلمش بیاد باید بره اتاق مدیر تا مجازات بشه........

 

با تعجب گفتم

 

_برم اتاق مدیر؟؟؟؟.....مجازات؟؟؟؟.....اخه دلیل دیر اومدم این

 

بوده که کلاس اشتباهی رفته بودم.....

 

_هر دلیلی که بوده.....باید بری....

 

_چ...چشم....

 

بعضی از بچه های داخل کلاس درحال زمزمه کردن بودن.یه

 

دفعه چشمم افتاد به سه تا پسر خوشکل و جذاب،انگار شبیه فرشته

 

هایی بودن که از بهشت رانده شدن.....زود از کلاس اومدم بیرون

 

و رفتم دفتر مدیر.(خدارو شکر میدونم دفتر مدیر کجاست......)

 

داخل دفتر شدم و نشستم روی یکی از مبل های چرم.دفتر هم مثل

 

کلاساش یه موزه ی تمام عیار بود ولی خب این دانشگاه اپولون

 

بود،اولین دانشگاه موسیقی و هنر که قدمت 200 ساله داشت و

 

هر سال هم تعمیرش میکردن.یه دانشگاه واسه ی پولدارها و افراد

 

هنرمند و باهوش.پول نداشتم و ان چنان هنرمند و باهوش

 

نبودم،.لی خب نمره هام از 19 پایین تر نبود،به یاد روزی میافتم

 

که درخواست بورسیه از این دانشگاه کردم و بعد از چند روز

 

نامه ی قبول شدنم رو دیدم.برام خیلی عجیب بود که قبولم کردن،

 

چون صد ها نفر دیگه هم بودن که موقعیت من رو داشتن،حتی

 

موقعیتی بهتر از من،پس دلیل قبول کردن من چی بوده............

 

خدا میدونه.چند دقیقه صبر کردم تا این که در باز شد و صدایی

 

شنیدم

 

_سلام خانم ستاره ارامون.(پایان فصل اول رمان:عشق و دوستی)

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 26
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 75
  • بازدید ماه : 352
  • بازدید سال : 5,619
  • بازدید کلی : 171,963
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ دانلود بازی کامپیوتر PC روز بخیر شب بخیر