close
تبلیغات در اینترنت
پول کثیف
loading...

قالب وبلاگ

♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥

سلام به خوانندگان عزیز این داستان اولین داستان منه و من این داستان رو خیلی وقت پیش نوشتم واسه همین انتظار ندارم که بهم بگین شاهکار کردم پس نظراتتون رو صادقانه بهم بگین می دونم سطحش خیلی ابتدایی هست ولی چون اولین داستان من بود خیلی دوسش دارم ...   مقدمه :   به نظر من زندگی ما آدم ها مثل یک رود می ماند . رودی همیشه روان که اصلا مهم نیست چه قدر بزرگ باشد یا با چه سرعتی درحال حرکت باشد فقط مهم این است که آخر به کجا می رسد ؟ بعضی از این رودها بی مقصدند ، به جایی نمی رسند ! در نیمه های راه به…

پول کثیف

aytak20 بازدید : 108 جمعه 3 مرداد 1393 زمان : 15:08 نظرات ()

سلام به خوانندگان عزیز این داستان اولین داستان منه و من این داستان رو خیلی وقت پیش نوشتم واسه همین انتظار ندارم که بهم بگین شاهکار کردم پس نظراتتون رو صادقانه بهم بگین می دونم سطحش خیلی ابتدایی هست ولی چون اولین داستان من بود خیلی دوسش دارم ...

 

مقدمه :

 

به نظر من زندگی ما آدم ها مثل یک رود می ماند . رودی همیشه روان که اصلا مهم نیست چه قدر بزرگ باشد یا با چه سرعتی درحال حرکت باشد فقط مهم این است که آخر به کجا می رسد ؟

بعضی از این رودها بی مقصدند ، به جایی نمی رسند ! در نیمه های راه به خاطر مانعی که در راه است و سر راهشان قرار می گیرد از حرکت باز می ایستند . بعضی دیگر به بن بست می رسند . شاید به پشت یک سد و بعضی دیگر شاید در آخر به یک مرداب یا گودال خیلی کثیف برسند و بعضی دیگرکه از همه موفق ترند به دریا ، به اقیانوس ها می پیوندند . ما آدم ها هم مثل این رودها می مانیم . بعضی از آدم های کم همت و بی پشتکار و دارای اراده ی ضعیف در نیمه ی راه به دلیل مشکلات زیاد که سر راهشان قرار دارد تسلیم می شوند . بعضی ها مسیر را اشتباه می روند ، تصمیم اشتباه در زندگی می گیرند یا گناه بزرگی مرتکب می شوند که آنها را از مسیر اصلی خارج می کند و به مرداب می رسند . ولی انسانهای والا مقام و بلند همت و دارای اراده و پشتکار زیاد و ایمان قوی همیشه به دریاها و اقیانوس ها می رسند .

و حال این ما هستیم که تصمیم می گیریم به کجا برسیم به مردابی کثیف یا به دریایی پاک و بی کران و آبی و زلال ...

 

***

 

سپیده دم صبح یک روز زمستانی که هنوز خورشید سر در نیاورده بود پیرزنی ناتوان که در گوشه ی اتاقی کوچک که کمی تاریک بود مشغول راز و نیاز بود از جایش به سختی بلند شد . دستش را از تختش گرفت خود را با زحمت روی تخت کشید . دیگر توان راه رفتن هم نداشت . هوا داشت کم کم روشن می شد و نور خورشید از پنجره ی اتاق به داخل نفوذ می کرد که صدای پسرش را شنید که داشت برای کار کردن از خانه خارج می شد و در آخرین ثانیه ها از زنش خداحافظی می کرد :

 

باشه چیزی ، سفارشی نداری تا موقع برگشت واست بخرم ؟

 

_ نه ندارم .

 

_ باشه فقط هوای مادرمو داشته باش خودت که می دونی دیگه پیر شده .

 

_ آره می دونم صبح تا شب باید براش کلفتی کنم .

 

بعد با لحنی تند گفت :

 

دیگه خسته شدم صابر می فهمی ؟ چه قدر باید بگم دیگه نمی تونم ؟

 

بعد صدای در که محکم بسته شد شنیده شد . پیرزن در حالی که روی تختش دراز کشیده بود آب دهانش را قورت داد . خودش می دانست که رفتن پسرش مساوی است با آغاز سختی ها و بدبختی های خودش .

زیر لب با خودش زمزمه کرد :

 

ای خدا این دختر رو خودت هدایتش کن من دیگه نمی تونم از دستش چیکار کنم خودت با رحمت بیکرانت دلش رو نرم کن .

 

بعد سرش را کمی بلند کرد و چشمانش را به لیوان خالی که روی میز بود دوخت و لب هایش را که از خشکی ترک برداشته بود باز کرد و با صدای لرزانی صدا زد :

 

ساناز دخترم ...

 

چند لحظه ای منتظر شد تا جوابی بشنود بعد لحافی را که رویش کشیده بود را کنار زد و خود را به زحمت از جایش تکان داد . انگار که به زمین چسبیده باشد ، نمی توانست خود را از زمین بکند . در اتاق را به آرامی باز کرد . چشمانش دیگر سویی نداشت و اتاق تاریک را که خورشید که تازه از پشت کوه ها داشت سر در می آورد و کمی روشن کرده بود نمی دید . دنبال کلید می گشت دستش را روی دیوار کشید کلید را پیدا نکرد . دستش را از دیوار برداشت و خواست تا برگردد که پاهایش لرزید و روی گلدانی که در همان حوالی کنار در اتاق خودش بود افتاد . گلدان شکست و پیرزن روی زمین افتاد . با صدای شکستن گلدان ساناز با عصبانیت در اتاق خودش را که روبروی اتاق مادرشوهرش بود باز کرد . چشمانش گرد و صورتش سرخ شده بود . با عصبانیت فریاد زد :

 

چی شده باز چه دسته گلی به آب دادی ؟

 

_ چیزی نشده دخترم من فقط می خواستم آب بخورم . خیلی تشنه ...

 

اما ساناز دیگر مهلتش نداد و از یقه ی پیرزن گرفت و با عصبانیت گفت :

 

پاشو عجوزه ... گلدون منو شکستی زبون درازی هم می کنی ؟؟؟ صبح تا شب باید کلفتی تو رو بکنم خودت که کارهای خودت رو نمی کنی زبون درازی هم می کنی ؟

بعد یقه ی پیرزن را با عصبانیت ول کرد . یک قدمی عقب رفت و دستش را که ناخن هایش همانند ناخن جادوگران دراز شده بود و لاک سیاهی هم داشت و به شیاطین بیشتر شباهت داشت تا آدمیزاد به طرف او دراز کرد و با همان لحن ادامه داد :

 

پاشو این خراب کاری رو که خودت کردی رو درست کن و این جا رو تمیز کن ...

 

پیرزن هم چنان نگاه معصومانه ی خود را به او دوخته بود و چیزی نمی گفت . لب های خشکش را به هم چسباند و هم چنان خاموش ماند .

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 72
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 371
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 24
  • بازدید امروز : 63
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 112
  • بازدید ماه : 389
  • بازدید سال : 5,656
  • بازدید کلی : 172,000
  • کدهای اختصاصی
    کسب درآمد از پاپ آپ دانلود بازی کامپیوتر PC روز بخیر شب بخیر